30 04 2011

لب میگذارم بر لب فنجان!
تنهایی را سر میکشم
سرد و تلخ

Advertisements




پاورقي

30 04 2011

مروز را به خاطر بسپار ! روزی شبیه صفحات هدر رفته تقویم ! شبیه صفحه های نشانه دار برای انجام کار های بزرگ !! روزی که هیچگاه از راه نخواهد رسید !! من در هزار توی آینه ها گم میشوم !! مثل صفحه سر گر می های بچه ها !صفحه مسیر مار پیچ هزار تو برای رسیدن به تو ! گم شده یک جاده فراموش در دست تعمیر میشوم !! از همانهایی که تا نیمه راه ساخته میشوند !! فقط برای اینکه شروع شده باشند !! یک چین بزرگ به آینه بد هکارم !! اخمهایم را از ان پنهان می کنم !! خط عمیق خندهام را پر می کنم !! از شمال غربی تا حوالی جنوب شرقی من زیر ضربدر احتیاط !! خطر ریزش تو گم میشود ! دو قدم مانده به تو در خلا رها میشوم !! چیزی مثل حضوری کور مال در بی نهایت !! با همان عصای سپیدی که محکم روی خاطره هایم می کوبم شاید بتوانم تو را ببینم !! مثل یک کد نامفهموم شده ای برای قلبم !! با سه تاپ تاپ می شماسمت ت دو تا پشت هم و دیگری با فاصله !! عجیب است این صدای شبیه سازی ذهنی توست !!وقتی که بد رنگ میشوی ! مثل چکش فرود می ایی یک گوشه دلم !! همه تاپ تاپ های پشت سر هم !! دیگر به وصله پینه های گاه گاهت عادت کرده ام !
موریانه ها مغزم را می خورند ! با چشمهای باز کابوس یک رویا میبینم ! کلمات روی دهانم سر می خورد و من تسلیم لغزش قلم در دستانم می شوم !! مثل یک روز بد قلق !! لحظه ها برای گذشتن از پی هم تعارف می کنند !! دوساعت و نیم است که ساعت 12 است یا چیزی شبیه این ! اما طلسم من نمی شکند !! من همه ارامشم را قمار می کنم برای لحظه ای هیجان !! زند گی غناثی هایش را به من انداخته است !! در هیچ گوشه ای از ان کاملا جا نمی شوم ! یک قسمت از قلبم برای همیشه بیرون از هر حریمی قرار می گیرد !!
امروز را به خاطر بسپار !! یکی از ان پاورقی های زند گی ! ریز و درهم !! مثل عطش نوشتن فقط یک کلمه دیگر ! خواب الوده و مبهم ! خسته و تاریک ! ناقص و گنگ ! مثل روز های بی حوصله وا رفته ! وقتی که هرگز جمله ها به نقطه نمی رسند !!
……………
………

مهدیسا !!!

چهارشنبه 25 مهر ماه 87 نیمه شب !





30 04 2011

آخرین توبه !

من از ثانیه های صامت می آیم .ازنبض لحظه های پریشان ! از سکوت ناگزیر یک احساس ! از خانه نشینی یک رویای نیمه جان می آیم ! من از سکوت می آیم .من از هبوط می آیم واز تو به های نافرجام ! از خواب سیبهای سرخ می آیم ! من از عطش ثانیه ها می آیم از غربت خاطره ها می آیم ! از انکار معجزه عشق ! از کفر بی توبه می آیم ! مثل مترسک عشق تو را میترسانم ! من از عمق یک خواهش مدفون ! ا ز کوره راه بی طاقتی هایم می آیم ! من از خستگی هایم ! از دلشکستگی هایم ! از زخمهای کهنه رها شده می آیم .از پاره های خاطره های پشیمانم می آیم .از شهر سو خته آرزو هایم از خداحافظی های بی جر ئت از سلامهای خسته ! از جنگ باخودم می آیم ! من از شوری اشکهایم از تلخی خاطرهایم ! من از خنده های کور می آیم از قمار ثانیه هایم می آیم از حوالی اتفاق عشق می آیم ! از حوالی حضور تو ! از صفحه های نانوشته دلتنگی هایم می ایم ! من از آخرین توبه می آیم ! از آخرین گناه می آیم ! من از دوباره تو می آِیم !!





همیشه یک پای عشق می لنگد !

30 04 2011

همیشه یک پای عشق می لنگد ! 
خراب چشمهای تو شدن کار آسانی ست ! دوباره من شدن سخت است ! خواب آخرم را هم با آب گفتم ! همه توهمات یک ذ هن بیمار دوباره غسل داده شده اند ! چاله و چوله های قلبم هر روز عمیق تر می شوندو رگ خواب عاشقی هایم را باد هوس می زند ! من به اندازه یک عمر خاطره بافی به غلط کردن افتاده ام ! به حلول آخرین آیه هم شک می کنم ! باور ز خمی من ضجه می زند زیر بغض همه اعتقاد های مد فون شده ام ! من می چکد امروز از چشمهای تر ی که با دستهای من بار ور شده اند ! بگو ببارند همه آسمانهای خیال ! پری قصه هایم خانه نشین کنج یک آرزو شده است ! کفاره همه قسمهای دروغ را داده ام ! به اندازه توبه های گاه گاهم از خدا جا مانده ام ! دیگر ردای سبز پوشی در پیش ز مینه خوابهایم حلول نمی کند همه جیره های عاشقی های ابدی ته کشیده اند ! گاهی به یاد تو می افتم وسط هزارو یک فکر خرابی که به سرم می ند وسط زمزمه ها ی هذیان وار آخرین بوسه ! وسط خند ه های کشیده ماسیده بی قاب با گردنی کج از روی استیصال که وزن مرا می کشد تا اندیشه هایم بیش از این خودشان را به دار نکشند وسط رویش یک حس جدید دیگر در کنج زنانگی روهایم ! گاهی به یاد تو هم می افتم وسط دغدغه های بی همز بانی ! درشت ترین آرزو ها را از دریای خیال تو گر فته ام و شیرین ترین خیالها یم را صدقه دا ه ام جای نذر هایی که باید ادا شود ! هنوز ااز عاشقانه هلیا می ترسم چند صفحه آخرش را نخوانده ام ! چند ماهی میشود که شعر هایم را پیشکش کسی نمی کنم نا آرامی دستهایم و روز های بی حوصله بی طاقت مجال خاطره بافی را از من گر فته اند ! همه عاشقانه های کتابخانه ام را مد فون کرده ام پشت قفسه کتابهایی با جلد هایی زیبا تا بیش از این کسی من را از تنهایی هایم نشناسد ! هیچ دوست داشتنی دیگری را دورو بر چشمهایم نمی چینم همه قابهای سر وته و عکسهای پنهان و لباسهای در کمد گاهی تورا به یاد من می آورد ! انگار در نبودنت بیش فعالتری از بودنت ! دوباره خیال سمج تو به جانم افتاده است و من تو را مثل یک معمای هزار تکه می چینم در ذهنم و هزار بار می چینم و دوباره تو نمیشوی ! طعم خنده های شیرین را فراموش کرده ام !
باز میچینم وسط هزارو یک ذغذغه روزانه می چینمت اما نی نی چشمهای تو دوباره طفره می روند از زل زدن به من ! چرا ان گوشه از قلبم که یک تصویر ابدی از تو را دارد برای مغزم هیچ پیغامی نمی فرستد ! همه مسیر ها به منطق وارونم بلوکه شده اند من هنوز در دسترس نیستم ! ومن هنوز در هزار توی خیال تو فیلتر شده ام ! راه را گم کرده ام تا رسیدن به خانه اول ! آینه ها من را فریاد می کشندو ومن تصویر ناشناخته خودم را به انها میبخشم مثل یک فراموشی ابدی ، ترسناک شده ام ! گیج و گنگ و خسته ! میان همه روز مر گی هایم تو را به خاطر می آورم از قافیه و غزل گریزان شده ای مثل این روز های من ! تو هم به نقطه ها نمیرسی ! شعر هایم همه سیاه میشوند مثل یک هجای دیگر کم می ایی میان وزن شعر هایم ! یک پای عشق همیشه می لنگد آنجایی که یا من تو می شود یا تو من ! یک پای عشق همیشه می لنگد وقتی که خوابهای رنگی را آینه های از آدم پنهان می کنند وقتی که در چشمهای کسی هیچ تصویر آخری از تو جا نمی ماند ! یک پای عشق همیشه می لنگد! وقتی که در قاب چشمهای کسی جا نمیشوی ! یک پای عشق همیشه می لنگد !





ديوار علي اصحابي

30 04 2011

دیوار چه حالیه که من دارم ، به حال من تو می خندی منم آن کلی تنها،که هر شب خون می بارد شده تو خلوت تارم،زبونم سیمه گیتارم دل پرخون شده بیمار،شبیه هر دفعه هر بار شده زخمی تن تب دار، از این دلتنگی و دیوار بازم دیوار و دلتنگی شدم بیمار صد رنگی بازم نالیدن از پشت حصار کهنه ی سنگی چه حالیه که من دارم ،به حال من تو می خندی بازم دیوار و دلتنگی، شدم بیمار صد رنگی چه حالی داره این خونه، دوباره سرد و بی جونه چرا باور نداری که، نباشی خونه زندونه از این حاله خرابه من، کسی چیزی نمی دونه همه می خندن و می گن، شبیهی به یه دیونه بازم دیوار و دلتنگی…، شدم بیمار صد رنگی بازم نالیدن از پشت،حصار کهنه ی سنگی چه حالیه که من دارم، به حال من تو می خندی بازم دیوار و دلتنگی…، شدم بیمار صد رنگی بازم نالیدن از پشت، حصار کهنه ی سنگی