خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند ولي حيف كه من زاده ي امروزم

25 04 2008
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سازو نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند ولي حيف كه من زاده ي امروزم ،

خدايا جهنمت فرداست پس چرا من امروز ميسوزم

Advertisements




قسمت نميشه انگار دست تو رو بگيرم

21 04 2008

قسمت نميشه انگار دست تو رو بگيرم براي اخرين بار براي تو بميرم
گريه نكن كه اشكات براي من يه درده تحمل غم تو منو ديونه كرده
هيشكي مثه من تو رو دوس نداره اينو از تو چشام ميتوني بخوني
تو بودي جونمو وعمرم كسي كه ميخواستمو قسم راستمو كه ميخواي بدوني
واسه عشقتو همه چي دادمو بجز غرورمو كه اونم رفته به باد
بود ونبودمو وهمه وجودمو واسه تو دادمو وتو ميگي منو نميخواي
هيشكي مثه من تو رو دوس نداره اينو از تو چشام ميتوني بخوني
تو بودي جونمو وعمرم كسي كه ميخواستمو قسم راستمو كه ميخواي بدوني




ميميرم برات نميدونستي ناز من

16 04 2008

ميميرم برات نميدونستي ناز من
ميميرم واسه اون دوتا چشم سيات
ميميرم واسه اون زنگ صدات
ميميرم واسه اون ناز نگات
تو شدي همه زندگيم تو شدي همه دلبستگيم
تو شدي بهار واميد ودل داديگيم
تو شدي تمام عمر من تو شدي كبوتر عشق من اومدي نشستي اخر رو بوم من
تو بيا بشين كنار من
سر بزارتو روي شونه من ميخوام برات قصه بگم قصه عشق
قصه دل دادگي من قصه مستي چشم تو قصه عاشقي منو تو اي گل من
اي تو قبله وجود من اي تو امير قلب من ميخوام بگم عاشقتم اي گل من
اي تو اتشكده قلب من اي همه عشق تو وجود من
تو شدي خداي من خداي من
بودن تو ارزومه حتي واسه يه لحضه ميميرم بي تو اگه با من نباشي
اگه با من تو نباشي شب من سحر نميشه شب ميمونه با من تا هميشه

فايل صوتي 128





كاش اينقد بزرگ نشده بودي كه تو دلم جا نشي

16 04 2008

حوصله ندارم  حوصله هيچي رو ندارم نه ميخوام قطعه ادبي بنويسم  نه هيچ چيز ديگه اي فقط ميخوام  بنويسم فقط ميخوام با تو يا بهتر بگم با  خودم حرف بزنم ميفهمي چي ميگم ؟ چند ساله كه با هات حرف نزدم  ديشب يادت افتادم

ياد اون روز كه جلوي در مدرسمون با دختراي پيش دانشگاهي به قول خودت تبادل

اطلاعات ميكردي منم از پنجره طبقه سوم تا كمر اويزون شده بودم تا بهتر بتونم

نگات كنم  واي الانم كه يادم ميوفته لبخند ميزنم چه روزي بود ميدوني چند سال برگشتم  عقب ؟ . 7 سال ، ميدوني چند سال بود كه ديگه نميخواستم حتي ياد اون روزا بيوفتم ؟ ، نميدونم ، خيلي بود نه؟ . ياد اون صورت استخونيت افتادم ، كوچولو ، بچه كانه ، معصوم وپر از شرارت يادته؟

خيلي دلم واست تنگ شد واسه خودت نه اينكي  كه الان هستس يادته؟ اقاي دكتر باشمام  يادته با دوستات چقد دم در مدرسمون واي ميستادي ؟

باشه باشه باشه

بگو واي نميستادي منم ميگم اره ولي خودت كه  يادته نه؟؟؟؟؟؟

ديشب اشكم در اومد ياد دوتا بچه كوچولو افتادم كه چقد همديگرو دوس داشتن .

چند سال گذشت تو ميدوني؟واسه تو چند سال گذشت؟اصلا احساس كردي يا نه ؟

اما من حس كردم  پير شدم خيلي خيلي ،

احساس ميكنم يه كوه غصه ويه بار غم روي شونمه كاش بودي كاش هنوز زنده بودي

ميدوني هنوز حسرت يه لحظه برگشت به اون روزا رو دارم

حسرت اون روز كه تا خود خونه هزار بار بر ميگشتم تا ببينم ميبينمت يا نه

يادته چقدر ميترسيديم ؟ يادته؟ ديگه لبخند تلخم كمكم داره چشامو خيس ميكنه

واي خدا چه روزايي بود

حتي بعد از رفتنت هميشه از همون راهي كه با هم ميومديم وميرفتيم ميرفتم

سر كوچتون كه ميرسيدم ميخ ميشدم انگاري داشتي با همون خنده قشنگ ميومدي پيشم

بعد يه دفعه همه چيز به هم ميخورد وخراب ميشد من ميموندم ويه كوچه خالي

ميدوني ياد چي افتادم ؟

ياد يواشكي حرف زدن يواشكي قرار گزاشتن يواشكي يواشكي يواشكي

واسه همه اون يواشكي ها دلم تنگ شده

اولين بوسه يواشكي كه از پيشونيم كردي ومن تا چند روز از وحشت ولذت ملرزيدم وداغي لباتو

احساس ميكردم

ديگه يواشكي ها تموم شد اما تو هم تموم شدي

كاش بودي كاش بازم يواشكي بودي كاش خودت بودي  كاش هنوز كوچيك بودي من ديگه نميتونم بشناسمت خيلي بزرگ شدي  با القاب بزرگ

ديگه با اين همه القاب بزرگ تر از  اوني كه تو دل من  جا بشي كاش كوچولو ميموندي همون پسر بچه شر دم در دبيرستان تا همونجوري ميتونستم بشناسمت  نميخوام باور كنم تو هموني ترو خدا تو هم نگو هموني كه  خودتم خوب ميدوني نيستي دلم واسه اون پسر بچه 18 ساله  يه ذره شده كاش ميشد برگشت كاش اينقد برزگ نشده بودي كه تو دلم جا نشي كاشششش





ميدانم كه مياي چه غم دارم ز تنهايي

15 04 2008





باز تهي شدم

11 04 2008
باز تهي شدم از هيچ وتهي وتهي تر از بودن نه حواسي ونه حسي نه عشقي ونه ………….
واي خدايا ي بزرگ گويي همانند مجسمه اي سراسر يخ منجمد شده ام ودر گرماي عاشقانه افتاب رو به زوال ونابودي گزارده ام وهر چه محبت عاشقانه افتاب بيشترمرا در بر ميگيرد نابودي وزاولم نزديك تر ميشود.
خسته ام.، مثل هميشه جملهاي تكراري زيبا وكسالت اورخسته ام از تمام دنيا خسته ام از همه چيز وهمه كس خسته ام كاش خورشيد نبود وكاش دنيا را سرماي يخي وجودم ميپيمود وتمام دنيا يخ ميشد سرما
اين انسانها همه يخي اند اما خورشيد نميگزارد كه جسم وروح يخيشان  پديدار شود .كاش خورشيد خاموش شود كاش عشقي نباشد كاش همه جا سياه وتيره شود كاش كاش كاش كاش …………
حسي براي هيچ كاري ندارم يك هفته گذشت از نبود عزيزي كه دوسش داشتم اما كم بودم وكم كردم وكم گزاشتم كاش اين طور نبود كاش ادم ها هميشه حسرت بازگشت به قبل رو نداشتن تا وقتي بود كه من نبود وقتي رفت بد دلگير شدم در اوج ناباوري صورت گچيش رو نگاه كردم در اوج ناباوري از من دورش كردن در اوج ناباوري واااااااااااااااي اين چه صدايي كه ميشنوم هنوز باور نميكنم كه اينقدر زود گذشت واينقد زود گذاشتنش زير خروارها خروار خاك هيچ چيز نميفهميدم هيچ چيزي حس نميكردم احساس ميكردم چند تا دست دورو بر سرم هست دستايي كه مثلا زنجير گرفته بودنم از ديدن صورت ماهش مهارم ميكردن واي كه چه دستهاي بي احساس وسمج ولجوجي بودن نذاشتن نذاشتن حتي بغلش كنم اخه شايد اون ميفهميد كه چقد دوسش دارم واونوقت ميومد ومنم با خودش ميبرد
چه ساعت هاي خوشي بود بي خبري وبي خود بودن از خودم فقط صداي گريمو ميشناختم
اخ كه چقد دلم ميخواست بغلش كنم اخ كه چقد دلم ميخواست لپشو ببوسم اخ كه چقدر دلم واسه خنديدنش تنگ شده بود خدا دلم واسش تنگ شده ميشه يه بار ديگه خنديدنشو ببينم ؟ نه نميشه ميدونم گزاشتنش تك وتنها زير خاك .، واي نه ترو خدا نزارينش اخه از خاك ميترسه ميترسه رو به قبله باشه ميترسه كه نباشه چقد عاشقانه وعارفانه همديگرو دوس داشتيم ميدونم خيلي واسط كم بودم ميدونم
اينجا رو نگا كن چقد ادم اينجاس اين همه ادم يه دفعه پيدا شدن فك كنم مهموني باشه شايد جشن تولده يه دفعه همه اومدن نبودشو جشن بگيرن يا ………… نميدونم به نظر شما اين همه ادم تا حالا كجا بودن شايد اينا هم مرده بودن شايد تو گور بودن خسته شدم از اين همه ادم بي روح ومرده خسته شدم خسته
باز دستها اومدن دستاي مثلا مهربون دستاي بي احساس ونفرت بر انگيز دستهاي مهار كننده دستهاي ارامش دهنده دستاي نوازش گر!!!!!!!!!!!!!!!!يكي اشكامو پاك ميكرد يكي سعي ميكرد اخرين قسمت روسريم روي سرم بمونه واز سرم نيوفته انگار صداي يكي رو شنيدم كه داشت با بغض دلداريم ميداد واي اين جماعت كي هستن ؟ كجا بودن ؟ از كجا اومدن ميخوام با صداي بلند داد بزنم بريد گمشيد اما انگار يه چيز ديگه دارم ميگم خوش اومديد !!! زحمت كشيديد!!!!!!!!!خيلي لطف كرديد !!!!!!!!

دلم گرفته دلم گرفته كاش فقط يه بار ديگه بغلشكرده بودم كاش كاش………………





داستان يه توله سگ

2 04 2008

صاحب يك مغازه فروش حيوانات خانگي، روي شيشه مغازه اش اين اطلاعيه را زده بود: « سگ توله براي فروش ».
بچه ها خيلي از حيوانات كوچك خوششان مي آيد. يكي از آنها كه خيلي هم ضعيف و ريزنقش بود، آمد و پرسيد: « قيمت سگ توله ها چنده ؟ »
صاحب مغازه جواب داد: « از ۳۰ دلار داريم تا ۵۰ دلار. »
پسرك پول هايش را از جيبش بيرون كشيد و شمرد و گفت: « من فقط ۲ دلار و ۳۷ سنت دارم. مي شه فقط يه نگاه بهشون بندازم »
صاحب مغازه لبخندي زد و سوتش را به صدا درآورد و ناگهان از داخل لانه سگ، توله سگ كوچولويي كه پايش مي لنگيد، بيرون آمد. پسرك پرسيد: « چه بلايي سر اين توله سگ اومده ؟ »
صاحب مغازه گفت: « لگن اش نقص مادرزادي داره. تا آخر عمرش لنگ مي مونه. »
پسرك هيجان زده شد و گفت: « من همينو مي خوام. »
صاحب مغازه گفت: « اگه اونو مي خواي، نمي خواد پول بدي. مال خودت. »
پسرك عصباني شد و به چشم هاي صاحب مغازه زل زد و با حالتي تهديدآميز گفت: « نمي خوام مجاني بدينش به من. اون توله سگ هم درست به اندازه بقيه سگ ها ارزش داره و من پولشو كامل مي دم. فعلاً اين ۲ دلار و ۳۷ سنت رو بردارين. باقي اش هم هر وقت پول تو جيبي مو گرفتم مي آرم. »
صاحب مغازه گفت: « نمي خواد اينو بخري. اون نمي تونه دنبالت بدوه، بپره يا بازي كنه. »
پسرك جلو آمد و پاچه شلوارش را بالازد و آن را به صاحب مغازه نشان داد. پاي چپ او با يك ميله بزرگ فلزي محافظت مي شد. بعد به صاحب مغازه نگاه كرد و با لحن محبت آميزي گفت: « خود منم نمي تونم بدوم و اين توله سگ به كسي احتياج داره كه دردش رو بفهمه. »