23 10 2009

عميق ترين آرامش زندگي يعني

دل بستن به کسي که در عمق وجودت جاريست





از همیشه دل مرده تر و ساکت تر

23 10 2009

خستگی انگار از تنم نمی خواد بیرون بره

از همیشه دل مرده تر و ساکت تر و خسته ترم

فقط دارم دور خودم می چرخم

قلبم آروم نیست ، امشب کلی حرفهای ناراحت کننده زدیم

و من فقط اشک ریختم ، اشکی که دیگه چاره ساز دردم نیست حتی

برای یه لحظه ، افسوس از عمرم ، افسوس از من ، افسوس از زندگی

افسوس از دردی که خدایا ، ای آگاه به پنهان ترین اسرار این قلب شکسته

فقط تو می دونی و من .

دیگه چی بگم ، چی بخوام ، چه فایده ای داره پیش تو ، خدایا ، ای خالق

توانا ،برای من نطقه آغازی نیست ، یعنی نمونده .

و اینو فقط تو می دونی ، تو ، خدایا





با خیالت دل خوشم ، ای ماه پنهان

23 10 2009

با خیالت دل خوشم ، ای ماه پنهان ، بعد از این

می نهم ،بی روی تو سر در گریبان بعد از این

پشت این دیوار ها سو سوی یک فانوس نیست

لحظه هایم بی تو چون شام غریبان  بعد از این

فصل ها تکرار یک پاییز بی  پروانه اند

کوچه ای بی انتها یم زیر باران بعد از این

این خیابان های خالی تا کجایم می برند

مشت در جیب و پر از بغض نیستان  بعد از این

گر که بگذاری سرت را بر سکوت شانه ام

می شوم عرق گل و بوی بهاران بعد از این

عشق را هم صحبت این لحظه های لال کن

آه ای شیرین زبان ، من را مرنجان بعد از این





حس می کنم گم شدم

23 10 2009

حس می کنم گم شدم
اون هم توی یه کویر
کویر بد ترین جاییه که میشه توش گم شد
حالا من گم شدم
خسته
تنها
بی پناه
پژمرده
فقط دارم دور خودم می چرخم
این فقط یه حس نیست
برای من شده واقعیت
خدایا به کی بگم
چمه
به کی بگم





برای گریه کردن

23 10 2009

هر وقت شونه ای رو خواستم برای گریه کردن دستی رو برای محکم گرفتن و تکیه کردن کسی رو کنار خودم ندیدم .
هر بار خواستم لب باز کنم و غمی رو که منو از درون خرد  می کنه
به کسی بگم ازم خواستن مثل همیشه لبخند بزنم
دیگه خسته شدم از خنده هام

از شادی های کوچولویی که بهشون دلخوشم





ببین اندام تنهاییم را

23 10 2009

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم….
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد….
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود





در مرام ما اسیران

17 10 2009

در مرام ما اسيران عاشقي جاي ندارد  دوستي را ميپرستم چون كه پاياني ندارد

در مرام ما اسيران عاشقي جاي ندارد دوستي را ميپرستم چون كه پاياني ندارد