6 03 2017

خوب امروز اوایل 6 مارچه اواحر اسفند 96

کم کم داریم به انتهای زندگی 16-17 سالمون میرسیم با کوچکترین موضوعی از هم دلگیر میشیم  دیگه زیاد جال و حوصله کل کردن و دعوا رو هم نداریم چون بلاخره بعد سالهای سال فهمیدیم فایده نداره نه تنها حرف همو  گوش نمیکنیم  بلکه کلا متوجه هم نمیشیم چی بهم میگیم 11 روزه کلا 11 کلمه هم حرف نزدیم ترسم از جدایی نسبت به قبل خیلی کم تره حتی راحت تر واسه خودم دنبال جا میگردم و حتی خودمو توی اتاق کوچیکی که قرار اجارش کنم تجسم میکنم دیروز اولین تجربه کار کتنتدتییمو داشتم به عنوان مراقب امتحان ایلتس پر از حس شوقم بابت این اتفاق اما اتفاقای زندگیم نمیزارم این احساس شوقم پایدار بمونه .سخت بودنش خدایی سخته بعضی روزا به خودم و زندگی فکر میکنم که هر چی دست و پا زدم این زندگی دوباره درست نشد مثل ابی که زمین میریزه چایی که سرد میشه و ادمی که میمیره و دوباره زنده نمیشه زندگی منم از دست رفت رسیدم به جایی که حتی  گاهی به زن و شوهرای عاشق توی تلوزیون هم حسادت میکنم  تو سرم یه چرای بزگ میچرخه اما هنوزم ناشکر نیستم و میگم بابت همه چی ممنونتم خدا . دارم زمین میخورم میدونم اما میتونم دوباره با قدرت رو پای خودم وایستم مطمعنم از پسش بر میام جتی این سر دنیا جتی با یه زبون بیگانه یه روزی میرسه که میخندم به همه این روزا چون اون روز میدونم که این روزا یه شروع برای یه عالمه خوشبختی و موفقیت بوده