7 04 2018

۱۰ یه شنبه تعطیل از ماه مارچ سال ۲۰۱۸

ساعت حدود ۱۲ ظهر و من تو محل کارم بیکار نشستم ، دیشب دهمین سالگرد اقا جان بود و من داشتم گذشتمو تو وبلاگ زیرو و رو میکردم و برای زیبای خفته میخوندم ، یه هفته بود با وحید حرف نزده بودم بعد از دعوای تو مال دیگه واقعا حوصله نداشتم که بخوام دست و پا بزنم واسه بودنم و بودنش کنارم زنگ زد گفت دلم تنگ شده ! حال روحی و جسمیش جفتش داغونه و من مستعصل تر از قبلم  توی دو ساعت حرفمون بارها تلفونو قطع کردم و بارها گریه کردم به بختم ..

حدود یه سال از جدایمون داره میگذره و فکرم اروم تر از قبل شده طوری که میتونم الان فکر کنم و واسه ایندم تصمیم بگیرم . اینکه شهرمو عوض کنم از کارم استعفا بدم یا …، تصمیمام الان دیگه مثل سلسله رویاهای درهم و برهم و مبهم نیست روشن و مستقیم و معلومه ، کم کم دارم حس میکنم که واقعا بزرگ شدم توی اسن یک سال خیلی چیزا یاد گرفتم شاید بهتر باشه بگم خام بودم پخته شدم سوختم ….، مامان هنوز نگرانمه و دلش شور میزنه !