27 07 2018

صبح به خیر ۹:۳۲ صبحه دیشب با نارنجی رفتیم دانتون همه چی همونجوری بود که خودم فکر میکردم زیبای خفته حالش خوب نیست





26 07 2018

دوباره سر کارم ساعت ۳:۴۲ به وقت انتهای دنیا درگیرم که پولامو از نازک نارنجی مامان برادر عزیزم بگیرم که خونه بخرم  که خوب ظاهرا نشدنی هنوز جای قبلی مشغول کارم داشتم دنبال یکی از اهنگای مورد علاقم میگشتم یادم افتاد اینجا ثبت کرده بودمش اومدم ببینم چی بود که ختم به نوشتن شد دیروز جواب ازمایشامو گرفتم کم خونی شدید روی ۱۰ و فرسایش مهرهای کمرم کمبود شدید ویتامین دی

توی این مدت اتفاق خاصی که بخوام بگم بیوفتادخ همون روز مرگیهای همیشگی

بچه ها ببرام  فال گرفتن که یه جا به جایی دارم و کلی اتفاقای خوب و اشنایی با یه نفرو و از این چیزا میتونم فقط بگم امیدوارم

هنوزم مامان نگرانمه دو ماه دیگه کانادایی میشم باورت میشه ؟!





7 04 2018

۱۰ یه شنبه تعطیل از ماه مارچ سال ۲۰۱۸

ساعت حدود ۱۲ ظهر و من تو محل کارم بیکار نشستم ، دیشب دهمین سالگرد اقا جان بود و من داشتم گذشتمو تو وبلاگ زیرو و رو میکردم و برای زیبای خفته میخوندم ، یه هفته بود با وحید حرف نزده بودم بعد از دعوای تو مال دیگه واقعا حوصله نداشتم که بخوام دست و پا بزنم واسه بودنم و بودنش کنارم زنگ زد گفت دلم تنگ شده ! حال روحی و جسمیش جفتش داغونه و من مستعصل تر از قبلم  توی دو ساعت حرفمون بارها تلفونو قطع کردم و بارها گریه کردم به بختم ..

حدود یه سال از جدایمون داره میگذره و فکرم اروم تر از قبل شده طوری که میتونم الان فکر کنم و واسه ایندم تصمیم بگیرم . اینکه شهرمو عوض کنم از کارم استعفا بدم یا …، تصمیمام الان دیگه مثل سلسله رویاهای درهم و برهم و مبهم نیست روشن و مستقیم و معلومه ، کم کم دارم حس میکنم که واقعا بزرگ شدم توی اسن یک سال خیلی چیزا یاد گرفتم شاید بهتر باشه بگم خام بودم پخته شدم سوختم ….، مامان هنوز نگرانمه و دلش شور میزنه !

 

 





6 03 2017

خوب امروز اوایل 6 مارچه اواحر اسفند 96

کم کم داریم به انتهای زندگی 16-17 سالمون میرسیم با کوچکترین موضوعی از هم دلگیر میشیم  دیگه زیاد جال و حوصله کل کردن و دعوا رو هم نداریم چون بلاخره بعد سالهای سال فهمیدیم فایده نداره نه تنها حرف همو  گوش نمیکنیم  بلکه کلا متوجه هم نمیشیم چی بهم میگیم 11 روزه کلا 11 کلمه هم حرف نزدیم ترسم از جدایی نسبت به قبل خیلی کم تره حتی راحت تر واسه خودم دنبال جا میگردم و حتی خودمو توی اتاق کوچیکی که قرار اجارش کنم تجسم میکنم دیروز اولین تجربه کار کتنتدتییمو داشتم به عنوان مراقب امتحان ایلتس پر از حس شوقم بابت این اتفاق اما اتفاقای زندگیم نمیزارم این احساس شوقم پایدار بمونه .سخت بودنش خدایی سخته بعضی روزا به خودم و زندگی فکر میکنم که هر چی دست و پا زدم این زندگی دوباره درست نشد مثل ابی که زمین میریزه چایی که سرد میشه و ادمی که میمیره و دوباره زنده نمیشه زندگی منم از دست رفت رسیدم به جایی که حتی  گاهی به زن و شوهرای عاشق توی تلوزیون هم حسادت میکنم  تو سرم یه چرای بزگ میچرخه اما هنوزم ناشکر نیستم و میگم بابت همه چی ممنونتم خدا . دارم زمین میخورم میدونم اما میتونم دوباره با قدرت رو پای خودم وایستم مطمعنم از پسش بر میام جتی این سر دنیا جتی با یه زبون بیگانه یه روزی میرسه که میخندم به همه این روزا چون اون روز میدونم که این روزا یه شروع برای یه عالمه خوشبختی و موفقیت بوده





تنهاییام

4 12 2016

امروز باید وسطای اذر باشه 3 دسامبر هست و همه جا پر از درخت کریسمس و شادی

بعد از کلی زحمت رمز ورود بلاگ یادم اومد حوصله هیچ کاری رو نداشتم اومدم فیس بوک بنویسم یادم از قضاوتای دوستا افتاد اینستا گرامم که فامیل محترم به گه کشیدن کار یه عده کلا شده اکانت بسازن و بیان فضولی حالا جالب اینجاس با اسم و فامیل خود محترمشونم میان و دریغ از یه دونه عکس که از خودشون بزارن از ترس چشم زخم ….اومدم اینجا دخمه تنهاییام بعد از سالهای سال که هنوزم امن مونده تا واسه دل خودم بنویسم دیدم تعداد بازدید کنندهای ماه پیشم 5 تا بوده کلی خوشحال شدم و از خوشحالی خودم خندم گرفت که ادمی زاد چقدر در حال تغیره یادم اومد از روزایی که خودمو جر میدادم که بازدیدم بره بالا با هشتک و مطالبای جدید و چقدر غصه کم شدن فالورها و بازدید کنندهامو میخوردم و حالا…

5  ماه دیگه بلیط گرفتم برای ایران میرم المان و از اونجا تهران و بعدم مشهد دیگه حسی به سفر به ایران ندارم کرخ شدم بی احساس و نمیدونم شاد به قول نسترن سخت… تقریبا از الان سوغاتیامم خریدم

چیزی که یشتر از همه چی این روزها اذیتم میکنه درس لعنتیه ترم 6 ام داره تموم میشه و 4 ماه دیگه دیپلم زبان انگلیسی از یه کالج معتبر تورنتو رو میگیرم با این حال هنوز نمیتونم درست حرف بزنم !حسته کنندس 8 ماه کاری رو انجام بدی که دوست نداری هیچ کابوس همه عمرتم بوده

امسال هنوز اونقدری سرد نشده قراره زمستون دیر بیاد اما بلاخره میاد





کیک بدون نیاز به همزن برقی

23 12 2015

از اونجایی که همزن برقی من مثل همه دار و ندارم تو ایران موند الان با مواد اولیه باید کیک درست کنم و البته مهم تر از مواد با وسایل اولیه بخاطر همین دارم میگردم دنبال کیک هایی و شیرنی هایی که همزن و وسایل خاص نخواد اولین تحقیقاتم ختم شد به کیک هویج امریکایی که همزنم نمیخوادبس که این جماعت تنبلن

〈 هر چی میگردم استیکر پیدا نمیکنم که این نوشته رو یکم بهش جون بدم 〉

خلاصه که دونه دونه مزارمشون اینجا اینم اولیش

کیک هویج


 

ادامهٔ مطلب »





بعد حدود 6 ماه از تورتو اولین پستم رو دارم میزارم

23 12 2015

بعد حدودا یک سال  اولین پستمو از تورنتو دارم  میزارم  روزایی که سخت گذشت اتفایی که بدترین های زندگیم بود و خواهد بود از دست دادن جنی 15 روز بعد از لندینگم وای وای چه روزایی گذشت

اما اینجا

اینجا هنوزم همون دفتر خاطرات امن و قشنگ خودمه مثل یه پستوی پنهانی که نه کسی میشناسش و نه من کسی رو میشناسم راحت و امن مخفی بدون قضاوت

این روزا خودمو با زبان سر گرم کردم با اشپزی و کیک درست کردن سعی میکنم مثل سابق از روزمرگیام بنویس فعلا