29 07 2010

بي حالو بي رمق رو صندلي ماشين افتاده بود و داشت به يه جاي دور نگاه ميكرد يه جايي كه خودشم نميدونست كجاست مثه ايندش مبهم بود

هيچ حسي تو صورتش نبود انقد ارايش داشت كه مطمئن باشه هيچيرو نميشه از پشت اين همه رنگ و نيرنگ خوند

صورتش بعد از گذشت اين همه سال هنوز مغرورو زيبا بود با چشماني درشت و پوستي روشن ارام نفس ميكشيد

ماشين با سرعت هر چه بيشتر داشت از جاده ميگذشت اونم با همون سرعت از تمام خاطراتش انگار وقت زيادي نداشت واسه مرور همه اون چيزايي كه تو اين سالها بهش گذشته

وقتي رسيد به خودش  اسمشو شنيدكه پشت سر هم داشت تكرار ميشد اما اون كه تو يه دنيايي ديگه بود  كه هيچ صدايي   جز تنهايي نميشنيد

+خوبي؟ سرشو تكون داد بدون يه كلمه حرف انگار ميترسيد صداش ديواره تنهايشو وخاطراتشو خرد كنه و خودش بمونه زير اوار