دیروز . روزگاری که گذشت و امروز روزگار نیز …

16 04 2010
دیروز . روزگاری که گذشت و امروز روزگار نیز …روزمره : کلاس اول راهنمایی..  هول هولکی یک چیزی می خورم مامان از تو اتاق داد میزنه: حواست رو جمع کن. میزنم بیرون. امروز اوضاع خوبه. فارسی داریم، جغرافی و زنگ آخر هم ورزش. تمرین هم نداشتیم واسه نوشتن. بجز چند تا سئوال جغرافی که زنگ تفریح ردیفش می کنم. تو همین احوال میرسم مدرسه. ناظم میکروفون رو میگیره و شروع می کنه: اینجا دیگه دبستان نیست، با شما هستم که تازه اومدید راهنمایی. ننر بازی نداریم. تعارف با کسی نداریم. اینجا ناز نمی کشیم. وقتی میگم موهاتون رو با نمره چهار بزنید، یعنی با نمره چهار، نه با هشت، نه با قیچی نه با هیچ زهرمار دیگه، فقط با چهار. مفهومه؟ پیراهن آستین کوتاه نداریم. وقتی میگم شلوار لی نپوشید، یعنی هیچ مدل شلوار لی نپوشید. هی نیایید از من بپرسید: آقا این خوبه؟ آقا اون خوبه؟ همین الان بگم، کم می کنم از انضباط. آخر سال نیایید التماس. توی راهروها و کلاسها مثل آدم برید و بیایید. صدای حیوون هم از خودتون در نیارید. آروم باشید… اوهوی الاغ، واسه تو دارم حرف میزنم. یک دفعه میکروفون رو پرت می کنه رو زمین. بلندگو سوت میکشه. بدو بدو میاد توی صف و با پس گردنی یکی از سومی ها رو میکشه بیرون. برو دم دفتر تا تکلیفت رو همین امروز روشن کنم. دوباره برمیگرده پشت تریبون و صف ها رو میفرسته سر کلاس.
خیالم راحت میشه که دیگه امروز خبری نیست. دارم تند تند میرم که … یهو از پشت سرم صداش میآد… / اوهوی … وایسا بینم … این چیه پوشیدی؟ / خودم رو می زنم به کری و ادامه میدم. / با تو ام مُردنی، مگه کری؟ / ما آقا؟ / بله جنابعالی. مگه همین الان نگفتم شلوار لی نداریم؟ برو دم دفتر تا بیام خدمتت. میرم دم دفتر. گیر افتادیم دیگه … خدا کنه زیاد اذیت نکنه امروز. تقریبا۱۵نفری وایسادن دم دفتر. خودش میآد بعد از ده دیقه. قد بلند، صورت کشیده و ریش مشکی پرپشت. همیشه هم شلوار شیش جیب می پوشه. خوب، اونهایی که شلوار لی پوشیدن این طرف. اونهایی که موهاشون بلنده اون طرف. توی گوساله هم برو گمشو پشت در وایسا، قیافه ات رو نبینم. میاد سراغ ما./ شما… بچه قرتی ها … الان یک ماه از سال تحصیلی گذشته. چند بار باید بگم که شلوار لی نپوشید؟ / رو می کنه به من. لحنش یک کمی مهربون شده. تو واسه چی شلوار لی پوشیدی؟ / نمی دونم چه فکری کردم که این جواب رو دادم: آقا ما همین یه شلوار رو داریم، بابامون پول نداره واسه ما شلوار دیگه بخره! بچه ها نیششون باز میشه… سرم رو بالا میکنم. یه دفعه سمت چپ صورتم بدجوری داغ میشه. بچه ها خفه خون میگیرن. نفسم بند اومده. ناخودآگاه دستم رو میذارم روی صورتم. اشکم سرازیر میشه. شروع میکنه به داد کشیدن: الاغ! مگه من با تو شوخی دارم؟ مگه من هم سن تو ام؟ تو گه خوردی که بابات پول نداره. واسه من بلبل زبونی میکنی؟ گمشو سر کلاست. فردا اگه از جونت سیر شدی، با شلوار لی میای مدرسه.
میرم سر کلاس. حالم گرفته است. جای کشیده رو صورتم می سوزه. کتابهاتون رو بذارید رو میز.آقا اجازه ما یادمون رفته کتابمون رو بیاریم. اینو عادل میگه. عادل درسش خوب نیست. شاگرد تنبله. پدرمادرش هم بیسوادن. اکبری معلم ادبیات اصلا میونه خوبی باهاش نداره. سرش داد میزنه: تو کی می خوای آدم بشی؟ هان؟ برو بشین پیش یک نفر که کتاب داره. اون نیشت رو هم ببند وگرنه با اردنگی می ندازمت بیرون. از همین پله ها پرتت می کنم پایین. گفته باشم بهت. عادل میاد پیش من می شینه. کتاب رو هل میدم اونورتر که ببینه. تو هر نیمکت سه نفریم. الان با عادل شدیم چهار تا. دیگه تکون نمیشه خورد. عادل با نوک پرگار داره رو میز اسمش رو می نویسه. با پام میزنم بهش نمی فهمه. آقای اکبری دیگه رسیده بالا سرش. با کتاب محکم میزنه پس کله اش. یابو! مگه بهت نگفتم حواست باشه؟ هان؟ / غلط کردیم آقا. چشم آقا. دیگه نمی کنیم. / بندازمت بیرون ؟ / نه آقا ببخشید. / بتمرگ. آدم بشو / … آخرای زنگ فارسیه. منتظریم که زنگ تفریح بخوره. آقای اکبری تو کلاس قدم میزنه. عادل میزنه به پام. یک دفعه می بینم  ….  رو از شلوارش درآورده. پخی میزنم زیر خنده. اکبری میآد سمت ِ میز ما. قبل از اینکه اون چیزی بگه عادل شروع می کنه: آقا به خدا ما نخندیدیم، آقا به خدا ما نبودیم. / غلط کردی حیوون، من تو رو می شناسم. گفته بودم نیشتو ببند، آروم بتمرگ. گمشو بیرون… پشت یقه اش رو میگیره و کشون کشون میبردش بیرون. بدجوری عذاب وجدان میگیرم. عادل التماس میکنه. آقا گه خوردیم، آقا تو رو خدا، تو رو به ابوالفضل. اکبری لباس عادل رو گرفته و میکشه روی زمین، عادل هی سعی می کنه دستش رو به لبه نیمکتها بند کنه ولی فایده نداره. اکبری مربی کاراته است. زورش هم زیاده. همه دنبالشون میریم بیرون. همون موقع زنگ تفریح هم می خوره. کلاس های دیگه هم می ریزن بیرون. عادل دم راه پله داره گریه میکنه. آقا گه خوردیم. ببخشید / گفته بودم بهت. تو آدم نمیشی . از همین پله ها میندازمت پایین./ با لگد میزنه تو کمرش. عادل چند تا پله می افته پایین. اکبری دوباره میره بالاسرش. مدیرمون از سر و صدا اومده بیرون. چه خبره اینجا؟ مگه نمایشه؟ همتون برید تو حیاط. خودش میره واسطه میشه. آقای اکبری شما بفرمایید تو دفتر دبیران. بفرمایید. یک دونه پس گردنی هم به عادل میزنه. / برو گمشو تو حیاط. فردا با ولی ات بیا مدرسه. عادل دست کثیفش رو میکشه روی صورتش، خودش رو جمع و جور میکنه و از پله ها میاد بالا. همینطور که داره از کنار چند تا از بچه ها رد میشه، آروم میگه:……!!!!!!

به نقل از صفايه

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: