28 03 2010

صداي قلبمو ميشنوم حس ميكنم نفس كشيدنم كند شده سعي ميكنم با هر نفسي كه ميكشم اكسيژن بيشتري رو از ان خودم كنم اما انگاري اكسيژنم با من سر ياري نداره و از من فراري شده خستم نگرانم حتي نميدونم از چه كلماتي واسه ابراز حسم بايد استفاده كنم احساس تنهايي هنوز و هر نفس با منه خستگي هم كه شدي جزي از وجودم ترس رفتنم به كانادا كمتر شده وحيدم هم  وقتي اضطراب و عجزمو تو تصميم گيري ميبينه  گه گاه  با كلملت همراهيم ميكنه و دلداريم ميده اما ميدونم كه همي چيز به من نگاه ميكنه تصميم نهايي و بزرگ زندگي چند شب اصلا نتونستم بخوابم هر جا كه ميرفتم مشغوليت فكري رهام نميكرد خيلي سخته تنهايي فكر كردنو تنهايي تصميم گرفتن يه پا وكيل مهاجرتي شدم با كلي اصلاعات كه به لطف دوستان وبلاگ نويس داره هر روز بيشتر ميشه ، كارم شده شب تا صبح و صبح تا شب وب گردي و خوندنو خوندن

از شنبه زندگي من شروع ميشه كلاس شنا و زبان كه تقريبا وقتمو پر ميكنه تو اين يكي دو ماه بايد خونه رو هم بفروشم و يه خونه كوچيك اطراف مامان اينا بگيرم نميخوام زياد زير قسط و وام بريم چون معلوم نيست چند وقت ديگه ايران باشيم بعد تعطيلي ها بايد يه كلاس خوبم واسه وحيد پيدا كنم كه بتونه يه ساله يه نمره خوب واسه ايلتس بگيره خوب وقتي كارا نوشته ميشه يه جورايي از سختيش كم ميشه تا قبل نوشتن فكر ميكردم يه كوه كار دارم كه شونه هام توان حملشو نداره اما حالا توكل ميكنم به خدا و ميرم جلو مثل هميشه ميگم

من قوي هستم وميتونم

هر كاري كه اراده كنم انجام ميشه

پ.ن

الان با نيكان تو امريكا صحبت ميكردم اميدم بعد خدا به ايدا بود كه كانادا باشه  اميدوار بودم  واسه كلاسش هر زمان كه ميخواسته حرف بزنه ميگفته امريكام و منظورش از امريكا همون كاناداس الان ازش پرسيدم كجايي و مثل هميشه گفت usa گفتم كانادا ديگه !؟ گفت امريكام دنيا رو سرم خراب شد ديگه واقعا واسه مهاجرت هيچكي رو ندارم جز خدا سر كار بود 2ماه ديگه مياد ايران در موردنيكان بايد بگم كه از اون بچه پولدارايي كه وقتي حتي تو خيابوني كه خونشون تو تهران توش واقعه قدم ميزني بوي عطر و ادكلن ميتوني حس كني 14 ساله امريكاس و به سختي فارسي صحبت ميكنه دختر فوق العاده اي هست كه من تو ايراني هاشم كمتر دختري رو با اين همه احساس لطيف ديدم پيدا كردن نيكان به عنوان يه دوست يه موهبت الاهي بود كه خدا نصيبم كرد اون  از يه خانواده نصبتا پر جمعيته كه شايد درست نباشه در موردش زياد بگم فقط همينقدر ميگم كه هر كدومشون يه جاي دنيا هستن خواهرش انگليسه برادرش المانه دلم ميخواست از تك تكشون بنويسم شايد يه ذره خالي ميشدم ولي خوب ميدونم كه  نميشه  يه وقتا فك ميكنم خدايا من چرا يه جاي ديگه اي به دنيا نيومدم و چرا اينجام چرا وضعم اينه و هزارتا چرا ديگه ولي اخر همش ميگم خدايا شكر كه سالمم شكرت كه خوشبختم ميدونم كه خودمو گول ميزنم اما كار ديگه اي نميتونم بكنم

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: