12 01 2010

اخ كه چقد دلم ميخواد بنويسم به وحيد ميگه نطق ادبيت گل كرده اما نه فقط يه چيزي گل كرده و اود كرده سر دردم و عقده هايي كه خيلي وقته تو دلمه يه وقتايي حس ميكنم هيچكي رو ندارم نميدونم اگه وحيد نبود چي ميشد اين كه ميدونم مال منه و هميشگيه اين كه ميدونم دوسم داره احساس خوبي ميده بهم احساس ميكنم وجود دارم و كسي هست كه دوستم داره يه وقتا ميگم شايد موجود مسخره و از خود راضي هستم شايد واقعا دوست داشتني نيستم  چرا نميتونم تو جمع هاي زنونه دوم بيارم هنوز نفهميدم  هنوز نفهميدم چرا از غيبت و زير اب زني خوشم نيوده هنوز نفهميدم چرا اين چيزار رو يادم ندادن چرا ياد نگرفتم شايد با اينا ميشه محبوب بود و محبوب شد امروز كه نه يه چند وقتيه با چند تا از خاله زنك هاي  نيني سايت دعوام شده بود !! ادم بي كار چي كار ميكنه؟ دوست اينترنتي پيدا ميكنه ديگه پس سر زنشم نكنيد كه ادم عاقل اين كارو نميكنه خلاصه كه من با اين جمع رفت و امد ميكردم نميدونم من حساسم يا واقعا تحقير ديدم مثل هميشه موقع ناراحتي فقط سكوت كردمو سكوتو سكوت تا اينكه مثل هميشه خاله زنكا اومدن كه بگو چي شده چرا نميايي و… رفتم كاش نميرفتم دعوا شد از صبح تا عصر قبل اينكه وحيد بره سر كار سفارش اكيد كرد كه نميري تو اون سايت باز اعصابتو بهم بريزن ها گفتم نه بابا قراره فلاني بياد خونمون اونم اتفاقا اومد با پسر عر عرش كلي رفت رو مخم ساعت 10 وسوسه شدم دوباره رفتم  نتيجش اين شد كه الان هستم سر درد حالت تهوع و يك زير سيگاري پر پوكه هاي سيگار نميدونم فقط زنا اين جورين يا مردا  هم هستن نميدونم همه دنيا اينجورين يا فقط ايران اينجورين خسته شدم بس كه رو بازي كردم با مردمو وباختم با ختم و بازم باختم

نميدونم داريم به كجا ميرسيم نميدونم همه مردم اينجورين نميدونم چه جوري ادما ميتونن به راحتي  همو تحقير كنن چه جوري ميتونن راحت توهين كنن من كه تصورشم نميتونم بكنم وحيد ميگه خانومم خيلي ساده تر از اين حرفايي كه اين چيزارو بفهمي هنوز مونده تا خيلي چيزارو ياد بگيري حس ميكنم 10 سال كوچيك تر از سنم هستم و اين داره عذابم ميده معلمم شده وحيد ميگه وقتي داره توهين ميكنن يا تحقير توام رو نقطه ضعفشون دست بزار مثلا بگو يه كرم لاغري ميشناسم خيلي برات خوبه فلاني يا بگو چروكاي دور چشت از دفعه پيش بيشتر شده به وحيد گفتم به خدا نميتونننننننننننننم نميتونم حتي فكرشو بكنم كه كسي رو با حرفام عذاب بدم اگه حس كنم كسي ازم ناراحته قبل اون خودم دق ميكنم  واي خدا نميدونم خوبه سادم يانه اما وقتي نگا ميكنم به زندگي اونايي كه بخل دارن اونايي كه حسودن ميبينم ارامش ندارن هيچ كدومشون خدا به من وحيدو داده با يه دنيا عشق كه واسم يه دنيا ميارزه

تو اين نت خيلي وقت وعمرو گذاشتم از وقتي كه انترنت پر سرعت اومد گرفتم و تك تك ثانيه هامو پاش كشتم اما هيچي به دست نياوردم هر چي بيشتر جلو رفتم بيشتر ضرر كردم و چيزي نديدم و واسه حماقت خودم هر روز متاسف تر شدم اما باز خودمو خر كردم كه نههههههههه تو تنهايي و اين از هر چيزي بهتره واسه تنها نبودنت خيلي وقتا خيلي ها فك كردن پسرم وقتي خودمو دختر معرفي كردم و وقتي پسر معرفي كردم ازم پرسيدن واقعا پسري با ادمايي دوست شدم كه يقين داشتم دخترن  گفتن پسرن رفتم بلاگشون ديدم دخترن بعد فهميدم پسرن

نميدونم ادما تو نت چي كار ميكنن چه اصراري كه نت شده  يه محل فقط و فقط واسه دروغ گفتن چرا خودمون نباشم چرا به هم كمك نكنيم طعا بايد سر گرمي جز نت پيدا كنم قبل از اينكه از دو رويي و حماقت ادما نت ديونه بشم


وحيد امشب خيلي دير كرده ساعت نزديك 3 صبحه ولي تا نياد اروم نميشم


خدايا يادمون بده بي غرض همديگرو دوست داشته باشيم


خدايا يادمون بده زود قضاوت نكنيم


خدايا به همه كمك كن  دلم برات خيلي تنگ شده

ما زياران چشم ياري داشتــــيم

9 07 2008

حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه! هر روز کم کم مي خورم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده‌ي مردم شدم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم، گولم مزن!

من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه !

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
“ما زياران چشم ياري داشتــــيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم “

دوست دارم برم تو خيابون اهنگ بزارم و رانندگي كنم تا بي نهايتي كه هيچي نباشه و هيكيرو نبينم