این منم که هیچ شدم

28 08 2009

امروز جمعس یه روز تعطیل مثه همه روزای تعیطیل خدا کسل کننده و بلند یادم افتاد از اون روزای که تو خونه بابام بودم و عاشق این بودم که تنها باشم و شیطنت کنم افتادم حالا 48 ساعت تنهام و نه حال شیطنت کردم و حسشو یه حس مبهمی دارم وقتی عکسامو نگاه میکنم و رد پای گذشت زمان رو میبینم حس بدی بهم دسنت میده دوست دارم هر چه تو توان دارم بزارم تا جون بمونم نمیدونم جونی رو میخوام چه کار اما میدونم حتی فکر روزهای 30 سالگی همم به وحشت میندازم دارم وحشت میکنم از هر روزی که میگذره من مثه مرداب ساکن شدم  این منم که هیچ شدم


کارها

اطلاعات

3 responses

29 08 2009
سوم شخص

به طور کل که می گذره …
فقط بگذار زیبا بگذره ….

12 01 2010
سعید

دیگه افسوس فایده نداره زیاد سخت نگیروامابرای اینکه جوان بمونی بهت طوسیه میکنم زنجفیل ودارچین باچاییت بخوری چون این دوگیاه اکسیر جوانی داردوازهمه مهترکه فکرنکنی بغول مابچه مشهدیا بخیخی

12 01 2010
سعید

البرت هوبارد :

زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: