این منم که هیچ شدم

28 08 2009

امروز جمعس یه روز تعطیل مثه همه روزای تعیطیل خدا کسل کننده و بلند یادم افتاد از اون روزای که تو خونه بابام بودم و عاشق این بودم که تنها باشم و شیطنت کنم افتادم حالا 48 ساعت تنهام و نه حال شیطنت کردم و حسشو یه حس مبهمی دارم وقتی عکسامو نگاه میکنم و رد پای گذشت زمان رو میبینم حس بدی بهم دسنت میده دوست دارم هر چه تو توان دارم بزارم تا جون بمونم نمیدونم جونی رو میخوام چه کار اما میدونم حتی فکر روزهای 30 سالگی همم به وحشت میندازم دارم وحشت میکنم از هر روزی که میگذره من مثه مرداب ساکن شدم  این منم که هیچ شدم