13 08 2009

دلم میخواد بنویسم حس میکنم از خودم دارم دور میشم حس میکنم دارم فراموش میکنم که خودم هم وجود دارم باز گیر کردم تو نت بازی های انترنتی محیط انترنتی دوستای انترنتی دور شدم از دنیا از خودم حتی از دلم
چند روز پیش اخرین اوراق و نشونه هایی که نشون میداد من یه زمانی تو خونه پدریم زندگی میکردم هم اورده شد به خونه جدید نگاه کردم به نوشته هام نوشته های دوران جونی عاشقی وای که چه همه هیجان داشت چه همه با احساس چقد وقت گذاشته بودم که خوش خط باشه و وزین که کلماتش پس و پیش نباشه قافش جور باشه یادم افتاد که وقتی می نوشتم یه نوشترو چند بار میخوندم و بالا پایین میکردم چقد خط میزدم و ….. بلاخره بعد ساعت ها یه صفحه نوشته بودم خدایی هم نوشته های قشنگی بود ولی خودمونیم جرعت خوندنشونو ندارم نمیدونم دلیل فرارم از نوشته هام چیه نمیدونم فرار میکنم از حماقت دوره بچگی یا اینکه میترسم که دلم واسه اون روزا بلرزه نمیدونم چیه اما هنوز نتونستم که نوشته های 7-8 سال پیشو بخونم
امشبم به مدت 3 شب تنهام همسر گرامی در پی کسب در امد تشریف نمیارن
خدایی وقتی فک میکنم خیلی راحتم که زیاد پیشم نیست نه اینکه دوسش نداشته باشم اما وقتی زیادی پیش همیم نمیشه تو سر و کله هم نزنیم و دعوامون نشه
طاقت بیار رفیقو دارم گوش میکنم ما هر دو بی کسیم

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: