عشق و ازدواج

3 02 2009

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور، اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي؟

و شاگر با حسرت جواب داد: هيچ ! هرچه جلو ميرفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.

استاد گفت : ‹عشق يعني همين›

شاگر پرسيد: ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي توني به عقب برگردي.!

شاگر رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد

و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و واولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم، ترسيدم كه اگر جلو بروم باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز هم گفت: ازدواج هم يعني همين!!!!!!!!!!!!!!

Advertisements

کارها

Information

One response

6 02 2009
مهتاب...

سلام
هرچند تکراری بود ولی زیبا
زیبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاست
تفسیر
عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: