حالمان بد نیست کم غم میخوریم!…………

8 10 2008

حالمان بد نيست کم غم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم خود خود غلط بود آنچه می پنداشتيم





سیاه سیاه……

8 10 2008

ما هرچي نوشتيم سياه بود چون دلمون سياه بود…..

ميگن سياه ننويس از خوبي بنويس از خوبي هاي زندگي…..

زندگي؟؟؟؟!!!!!

عجب واژه غريبه اي!!!!!!!

هرچي فکر ميکنم ميبينم سياه….بده….چيزي که بده چه جوري ميشه از خوبيش نوشت؟؟؟؟

آخه کجاي اين زندگي خوبه که من از خوبيش بگم؟؟؟؟

از وقتي چشم باز کرديم همش دنبال خوبي زندگي بوديم و هنوز پيداش نکرديم…..هر روز منتظر یه اتفاق خوب بودیم اما دریغ از….ديگه باورم شده که زندگي اصلآ خوب نيست که بخوام دنبال خوبيش بگردم….شايدم خوبه يعني زندگي بقيه خوبه و مال ما….

نميدونم خدا چرا اينجوري ميکنه نميخوام کفر بگم ولي انگار خدا داره با من لج ميکنه انگار که من يه غولم و رفتم به جنگ خدا….اونم داره با من ميجنگه و ميخواد از پا درم بياره….

از هر دري وارد ميشم يه ضربه ميزنه آخه خدا جون تو که ميدوني ما هيچي نبوديم هيچي نيستيم هيچي نميشيم پس چرا اينجوري با ما تا ميکني؟؟؟؟

چرا هر چي دعا ميکنيم گوش نميدي…..چرا هرچي ما ميخوايم تو نميخواي و هر چي تو ميخواي ما نميخوايم….

داري منو امتحان ميکني؟؟؟؟آخه چند سال بايد امتحان بگيري تا ببيني ما هيچي نيستيم؟؟؟؟خدا جون آخه مگه ما بندهت نيستيم؟؟؟؟

هر روز به اميد تو بيدار ميشم و شب که ميخوام بخوابم باز با تو درد و دل ميکنم….پس چرا به درد و دل هام گوش نميدي؟؟؟چرا حرفامو نميشنوي؟؟؟بابا دلم ترکيد….مردم از بس که تو سکوتم داد زدم ما به هرچي دل خوش ميکنيم تو اونو از ما ميگيري خوب يه دفعه جونمونم رو هم بگيرو خلاص.

خدا جون اگه زندگي اينه ما نخواستيم مال خودت…..بده به یکی دیگه شاید واسه اون بهتر باشه….
ديگه اميدم داره نا اميد ميشه…..آدمي هم که اميد نداشته باشه مردست نه زنده….

من موندمو يه دل خوشي اين يه دل خوشي رو ديگه ازم نگير….





روز های آخر….

8 10 2008

هم از تو هم از بیرون دارم داغون میشم

ذره ذره تخریب و متلاشی میشم

هر چی که هست تو خودم میریزم

تا کی؟؟؟؟نمیدونم….

روزگار که هر روز داره بدتر از بدتر میشه…..

کارها خراب تر از خراب تر…

مغزم دیگه جواب نمیده…..کم آورده….

از جسمم هم چیزی نمونده…

شدم مرده متحرک….روحم خیلی وقته که پرواز کرده….

ای کاش جسمم رو هم میبرد….

یه سفر قشنگ که هیچ وقت برگشت نداره!!!!!مثل زمان…





نیمه سیب….

8 10 2008

هیچ وقت…..

هیچ وقت نتوانستم نقاش ماهری بشوم

امشب نقش دلی را کشیده ام شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

نیمی از آن در زیر خروارها رنگ

مدفون شده





منم ابلیس!!!!

8 10 2008

نمي دانم دوستت داشتم يا نه؟

گفتي برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.

گفتي برو! انگار محکم تر از هميشه بود.

مهربانيت رنگ باخت.گفتم به خاطر يک موجود خاکي رهايم مي کني؟

سکوت کردي.گفتي برو!

فرياد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردي.

نمي ديدمت دلم نمي خواست آدمت را هم ببينم. تکان مي خورد و سخن مي گفت انگار. ادامهٔ مطلب »





قلب كوچك تو

8 10 2008

هر وقت نتوانستی گناه و اشتباه کسی را ببخشی بدان از بزرگی گناه او نیست! بلکه از کوچکی قلب توست!!!!!!