تولدت مبارک!

23 09 2008

undefined

وقتی صدای بوق ماشین را شنید تندتند لباس‌هایش را تنش کرد. دمِ در رفت، پدر مثل سال‌های پیش نه کیک خریده بود نه گل و نه باد‌کنک. ولی دخترک چیزی نگفت.
بسته کادو و یک بیلچه رنگ و رو رفته در کیفش گذاشت و سوار ماشین شد. دل تو دلش نبود.
یعنی مادر از کادوی او خوشش می‌آید؟
پارسال یک روسری خریده بود. وقتی رسیدند قمقمه را پر از آب کرد و دوان دوان پیش مادر رفت. پدر آرام پشت سر دخترک می‌آمد، چیزی زیر لب گفت و دخترک را با مادرش تنها گذاشت.
دخترک تنها شد، شمع سی و چهار سالگی را روشن کرد و بیلچه را از کیفش در آورد و شروع به کندن چاله کنار قبر کرد.
گل سر را داخل آن گذاشت. خوب داخلش را نگاه کرد، روسری نبود حتما مادر از آن استفاده کرده است. روی چاله خاک ریخت و شمع‌ها را فوت کرد و بعد شروع به دست زدن کرد،
مادر سی و چهار ساله شده بود.

Advertisements

کارها

Information

One response

6 10 2008
مهتاب...

سلام.
ای………………
گل نازم من در این دنیا و تو در آن دنیا…گل نازم…….
زیبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاست
تفسیر
عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق.
موفق باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: