دنياي سايه هاي فروغ

1 09 2008

دنياي سايه ها

شب به روي جاده نمناك
سايه هاي ما ز ما گويي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي كه ميلغزد
سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاك
سوي يكديگر به
نرمي پيش مي رانند
شب به روي جاده نمناك
در سكوت خاك عطر آگين
نا شكيبا گه به يكديگر مي آويزند
سايه هاي ما …
همچو گلهايي كه مستند از شراب شبنم دوشين
گويي آنها در گريز تلخشان از ما
نغمه هايي را كه ما هرگز نمي خوانيم
نغمه هايي را كه ما با خشم
در سكوت
سينه ميرانيم
زير لب با شوق ميخوانند
ليك دور از سايه ها
بي خبر از قصه دلبستگي هاشان
از جداييها و از پيوستگي هاشان
جسمهاي خسته ما در ركود خويش
زندگي را شكل ميبخشند
شب به روي جاده نمناك
اي بسا پرسيده ام از خود
زندگي آيا درون سايه هامان رنگ ميگيرد ؟
يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟
همچنان شب كور
ميگريزم روز و شب از نور
تا نتابد سايه ام بر خاك
در اتاق تيره ام با پنجه لرزان
راه مي بندم بر وزنها
مي خزم در گوشه اي تنها
اي هزاران روح سرگردان
گرد من لغزيده در امواج تاريكي
سايه
من كو ؟
نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم
سايه من كو ؟
سايه من كو ؟
او چو رويايي درون پيكرم آهسته مي رويد
من من گمگشته را در خويش مي جويد
پنجه او چون مهي تاريك
ميخزد در تار و پود سرد رگهايم
در سياهي رنگ مي گيرد
طرح آوايم
از تو مي
پرسم
اي خدا … اي سايه ابهام
پس چرا بر من نميخندد
آن شب تاريك وحشتبار بي فرجام
از چه در آيينه دريا
صبحدم تصوير خورشيد تو مي لغزد ؟
از چه شب بر شانه صحرا
باز هم گيسوي مهتاب تو مي رقصد
از تو مي پرسم
اي خدا اي ظلمت جاويد
در كدامين
گور وحشتناك
عاقبت خاموش خواهد شد
خنده خورشيد ؟
من نميخواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نميخواهم
او بلغزد دور از من روي معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاهاي رهگذرها
او چرا بايد به راه جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته
درها ؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه ؟
او چرا بايد ز نوميدي
پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه ؟
آه …اي خورشيد
لعنت جاويد من بر تو
شهد نورت پر نيمسازد دريغا جام جانم را
با كه گويم قصه درد نهانم را
سايه ام را از چه از من دور ميسازي ؟
لز چه
دور از او مرا در روشنايي ها
رهسپار گور مي سازي ؟
گر ترا در سينه گنج نور پنهانست
بگسلان پيوند ظلمت را ز جان سايه هاي ما
آب كن زنجيرهاي پيكر ما را بپاي او
يا كه او را محو كن در زير پاي ما
آه … اي خورشيد
لعنت جاويد من بر تو
هر زمان رو در تو آوردم
گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خويش
خيره تر كردي
ليك در پايم
سايه ام را تيره تر كردي
از تو مي پرسم
اي خدا … اي راز بي پايان
سايه بر گور چيست ؟
عطري از گلبرگ وحشتها تراويده ؟
بوته اي كز دانه اي تاريك روييده ؟
اشك بي نوري كه در زندان
جسمي سخت
از نگاه خسته زنداني بي تاب ! لغزيده ؟
از تو ميپرسم
تيرگي درد است يا شادي ؟
جسم زندانست يا صحراي آزادي ؟
ظلمت شب چيست ؟
شب خداوندا
سايه روح سياه كيست ؟
وه كه لبرزيم
از هزاران پرسش خاموش
بانگ مرموزي نهان مي پيچدم در گوش
اين شب
تاريك
سايه روح خداوند است
سايه روحي كه آسان مي كشد بر دوش
با رنج بندگان تيره روزش را
آه …
او چه ميگويد ؟
او چه ميگويد ؟
خسته و سرگشته و حيران
ميدود در راه پرسش هاي بي پايان

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: