دیگر به خلوت لحظه هایم قدم نمیگذاری
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت
من مبهوت مانده ام
که چگونه این همه زمان را
صبورانه گذرانده ای
من نگاه ملتمسم را
در این واژه ها پر کرده ام که شاید
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند
و در این سایه سار خیال
با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم
که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شود
تا به حال نوشته بودم؟
به گمانم نه
پس اینبار برایت می نویسم که
نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند
میخواهمت هنوز
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم
که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم
که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند
می خواهمت هنوز
هیچ بارانی قادر نخواهد بود
تو را از کوچه اندیشههایم بشوید
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن ، کافی است
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که
دلتنگت شده ام به همین سادگی….
دیدگاههای تازه