امشب خیلی خستم تر جیح میدم برم و انچنان توی تختم خودمو بندازم که حس کنم تمام لحاف تشک دارن منو تو خودشو میکشن و منو در اغوش گرفتن وای که با محبت تر و مظلوم تر از این لحاف تشک ندیدم که ندیدم
خوب چی میخواستم بگم اهان بادم باشه فردا راجبه یه سری ادما میخوام بنویسم که یه هو میزنه به سرش یه جورایی جنون با همه قاطی میکنن و هیچی نمیفهمن
بی خیال جهنم
من که میگم دیونن هر چند نمیتونم راحت از کنارشون رد بشم چون بلاخره منم دوست اون دیونه هم پس شاید منم یه جورایی دیونم
نمیدونم شایدم من دیونه بازی در اوردم که اون دیونه دیونه تر شده بی خیال حالا تا فردا شاید نوشتم الان که دلم واسه تخت و بالشم پر میزنه :D
feeeeeeeeelan
دیدگاههای تازه