14 05 2009

امشب خیلی خستم تر جیح میدم برم و انچنان توی تختم خودمو بندازم که حس کنم تمام لحاف تشک دارن منو تو خودشو میکشن و منو در اغوش گرفتن  وای که با محبت تر و مظلوم تر از این لحاف تشک ندیدم که ندیدم

خوب چی میخواستم بگم اهان بادم باشه فردا راجبه یه سری ادما میخوام بنویسم که یه هو میزنه به سرش یه جورایی جنون با همه قاطی میکنن و هیچی نمیفهمن

بی خیال جهنم

من که میگم دیونن هر چند نمیتونم راحت از کنارشون رد بشم چون بلاخره منم دوست اون دیونه هم پس شاید منم یه جورایی دیونم

نمیدونم شایدم من دیونه بازی در اوردم که اون دیونه دیونه تر شده بی خیال حالا تا فردا شاید نوشتم الان که دلم واسه تخت و بالشم پر میزنه  :D

feeeeeeeeelan





سلام به او

14 05 2009

این اقای سوم شخص منو یاد یه مرد ازاده ای میندازید که یه جورایی پدر خوانده من بود اما امان از دست تقدیر و روزگار که نتونستم بیشتر از این از در کنارش بودن لذت ببرم
امیدوارم هر کجای این کره خالی که زندگی میکنه شاد تن درست باشه
از همینجا میگم بابا جون اگه صدامو میشنوی بدون که هنوزم واسم قد دنیا ارزش داری و قابل احترامی این چند وقته نمیدونم که به گوشت رسیده که چه ها از روزگار کشیدیم و دارم میکشم یا نه .

هی میگم محکم و قرص وای میستم عین خودت اما خوب میدونی که ظاهر محکم و مقاومم کلی با روحم فرق داره دارم

ذره ذره خرد میشم انگار تو تنم موریانه افتاده وداره تمام وجودمو میخواره

چشمام ، چشمام دائم منتظر منتظر یه اشنا یه هم دم یه هم راز اما خوب میدونی که هیچکی محرم راز نمیشه خسته شدم از دنیا دوست دارم یا من تموم شم یا دنیا تمموم بشه

کاش میتونستم همینجا واست بنویسم بنویسم تا اخر دنیا اما حیف که میدونم ومیدونی که نمیشه

همه کلاسامو تعطیل کردم شدم عین قبل بی مصرف  ،تمام زندگیم باز خلاصه شد به همین 4 دیواری خیلی خستم کاش یه شونه واسه گریه کردن بود

وای خدا کاش یه جایی بود که میتونستم بنویسم از خودم بدون سانسور خود خودم