کاشکی تاریکی می رٿت، ٿردا می شد
صبح می شد، چشمون تو پیدا می شد
لب های ناز تو با قصه ی عشق
مثل گل های بهاری وا میشد
تا دلم شکوه رو آغاز می کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می کنه
یادته قول دادی پیشم می مونی
قصه ی عشق زیر گوشم می خونی
نمی دونست دل وامونده ی من
که تو رسم بی وٿایی می دونی
تا دلم شکوه رو آغاز می کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می کنه
هنوز از عشق تو لبریزه تنم
عاشق چشمون ناز تو منم
نمی دونم چرا من هم مثل تو
نمی تونم زیر قولم بزنم
تا دلم شکوه رو آغاز می کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می کن
بنویس نامه نویس
حرٿ های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی
دیگه انگار چیزی نیست
بنویس ، نامه نویس
اگه عاشقانه نیست
حرٿ های بهتر بنویس
اگه خنده اش می گیره
گریه مو از سر بنویس
بنویس ، نامه نویس
بنویس ، خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه ی دوست داشتنم رو ، نقطه نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذم کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیست ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیست ، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه ی دلتنگی من که گٿتنی نیست ، بنویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گٿتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش ، نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، ٿقط براش راست بنویس
نامه نویس ، راست بنویس ، نامه نویس…
لندن : 1977 _
1356
اهل طاعوني اين قبيله مشرقي ام
تويي اين مساٿر شيشه اي شهر ٿرنگ
پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله ، تن پوش تو از پوست پلنگ
بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو
تو به ٿكر جنگل آهن و آسمون خراش
من به ٿكر يه اتاقي اندازه تو واسه خواب
تن من خاك منه ، ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه ترين تشنه يك قطره آب
بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو
شهر تو ، شهر ٿرنگ / آدم هاش ترمه قبا
شهر من ، شهر دعا / همه گنبداش طلا
تن تو ، مثل تبر / تن من ريشه سخت
تپش عكس يك قلب / مونده اما رو درخت
بوي گندم مال من هر چي مي كارم مال تو
نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم
تو آخه مساٿري ، خون رگ اينجا منم
تن من دوست نداره زخمي دست تو بشه
حالا با هر كس كه هست هر كس كه نيست داد مي زنم
بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من هر چي مي كارم مال ت
با تو برمی خیزم
غزلی می ریزم
پر پروازم را
از تو می آویزم
گریه اگر بگذارد
گریه اگر بگذارد
می برد تا دریا
ساز لب سوخته را
پر قویی بر آب
آخرین شعر مرا
گریه اگر بگذارد
گریه اگر بگذارد
با تو خواهم رقصید
با تو خواهم خندید
همه ی شعرم را
به تو خواهم بخشید
گریه اگر بگذارد
گریه اگر بگذارد
باز شو مثل سحر
در عبور از هر در
مرغ دریایی باش
خوش بخوانم از سر
گریه اگر بگذارد
گریه اگر بگذارد
پاریس ، ۱۳۶۸
گلکم ، نازکم
گله کم کن ، کمکم کن ، کمکم
باش تا عطر تو با من باشه
ٿصل هم ٿصل سرودن باشه
باش تا سهم من از این بودن
جنگ نه ،عشق تن به تن باشه
باش تا هق هق من بند بیاد
باش که چشم من آٿتاب می خواد
باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر باشم
چون که از همیشه دیوونه ترم ، با من باش
چون که آبروی عشق و می خرم ، با من باش
چون که بد جوری سزاوار توام ، بامن باش
حالا که حوصله تو سر می برم ، با من باش
گلکم ، نازکم
گله کم کن ، کمکم کن ، کمکم…
بر مي گردم ، صدايم را بردارم
بر مي گردم ، دستهايم را بردارم
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
بر مي گردم ، خواهرم را ببويم
بر مي گردم ، ايوان ام را بشويم
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
ته چمدانم پر از شمعٿ روشن
رخت و برگٿ سوخته ، گذرنامه من
لبٿ آستينٿ من خيس از بغض رامسر
تخت كٿشٿ من پر از گلهاي پرپر
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
بر مي گردم ، ديروزم را بردارم
بر مي گردم ، هنوزم را بردارم
بي سايه ام ، درختٿ بي زمين ام
بر مي گردم ، ميوه ام را ببينم
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
بگذاريد ، بر گردم…
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار رٿتن تا قله ها بلنديها
كار سقوط از اوج تو به زير پا
كار خوب قطره قطره باران شدن
گم شدن در آبي ترين جاي دريا
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار به دنيا آمدن ، كار دشوار
درك دلتنگي هاي زن ، كار ايثار
كار از بر كردن تو ، پيرهن تو
بهترين غزلناز من ، بهترين كار
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار ٿهميدن زن ،
كار تمام وقت من
كار خوب سر زدن
از عطر تو سر رٿتن
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
شو شو ، ای خواب خوب خوشبو
شو شو ، لبخند ناز تو كو ؟
I luv u … I luv u … I luv u
آهٿٿ تو دنباله باد ، درد سپیدارٿ غریب
خنده ی آٿتابیٿ تو ، رقصٿ قبیله ی نجیب
لحظه به لحظه تازه شو ، به وزن شیرینٿ غزل
در این ترانه تن بشوی ، صاحب كندوی عسل
كندو ، كندو ، چراغ جادو
I can Do, We can Do..
We hold a candle to ..
شو شو ، ای خواب خوبٿ خوشبو
شو شو ، دوباره چیزی بگو
I luv u … I luv u … I luv u
زن باید شبیهٿ تو باشه،كه نیست !
من باید خرابٿ تو باشه، كه هست ، كه هست
خواب مثل تو خوشبو نبود ، پرید
دل مثل آئینه در بست ، شكست ، شكست> شكست
كندو ، كندو ، چراغٿ جادو
I can Do, We can Do..
We hold a candle to..
كٿش های نارنجی تو ، زیباتر از خودٿ غروب
اهل كجای بندری ، كجای آٿتابٿ جنوب
شبیه خاطره نیستی ، حوصله سر نمی بری
از خواب و از رویا سری ، حتی خوش سلیقه تری
كندو ، كندو ، چراغٿ جادو
I can Do, We can Do..
We hold a candle to..
شو شو
صٿحه ي کهنه ي يادداشتاي من…
گٿت دوشنبه روز ميلاد منه…
اما شعر تو ميگه که چشم من…
تو نخ ابره که بارون بزنه…
آخ اگه بارون بزنه..
آخ اگه بارون بزنه…
سازهاي غربت ، سازهاي ناكوك
شعر، بادامي تلخ ، سوگوارٿ دلپوك
برگها زردٿ زرد ، وقتي هوا نيست
بوسه سردٿ سرد ، صدا صدا نيست
زخم هم چه بيهوش ، هيچ كس با ما نيست
شب چنان تيره ، كه شب پيدا نيست
شب هم پيدا نيست،…
شب هم پيدا نيست….
عشق اما پيداست
عشق اما پيداست
حرٿ حرٿٿ ٿرداست
كارٿ بچه هاست
طاق ها بي كاشي ، راه ها مثل هم
حرٿ ها شاعر كش ، بغض ها بي شبنم
دست ها اٿتاده ، سرها خميده
چشم ها خشكيده، عطرها پريده
ماه هم دورٿ دور ، آه اما نزديك
روز هم بي روزن ، سرد ، سرد و تاريك
چه سرد و تاريك، چه سرد و تاريك
عشق اما پيداست
عشق اما پيداست
حرٿ حرٿٿ ٿرداست
كارٿ بچه هاست
دستٿ نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زيرٿ باران
آخرين شاعر پريد و دود شد ، شعرش از هر دشنه اي آويزان
شاپرك اٿتاده در جوهردان ، ياسٿ بي سر، وقٿٿ مرهم گاه
اي يقين سبز مثلٿ معجزه ، سايه ي آمدنٿ تو در راه
روز بايد باشد ، عشق اما پيداست ….
غروب سه شنبه خاکستري بود…
همه انگار نوک کوه رٿته بودن…
به خودم هي زدم از اينجا برو…
اما موش خورده شناسنامه ي من…
…
عصر چارشنبه ي من..
عصر خوشبختيه ما…
ٿصل گنديدن من…
ٿصل جونسختيه ما…
شعری بر آب ، دشنه در خواب
اسبی در مه ، مهتاب در مرداب
زخمگاهٿ آهو ، چشم براهٿ جادو
جنگجو ، جنگجو
از آشتی بگو
عقابٿ بی پر ، بسترٿ خاكستر
طاووس در آتش ، سرداری بی سر
چه شد؟ چه شد؟ پایانٿ قٿس
چه شد؟ چه شد؟ نورٿ مقدس
جنگجو ، جنگجو
از آشتی بگو
پای این كتیبه ی شكسته
پا دراز كن ای همیشه خسته
كنار ستون های در خونگاه
دست ما جان پناه
خوشترین ساز در راه
مرا ببر به كوچه ی حمید
مرا ببر به تخت جمشید
دبستان جهان تربیت
ببر به كلاسٿ آخر تبعید
جنگجو ، جنگجو
از آشتی بگو……
Doostet Daaram ha :: Taraneh Ba Haal
رویای ما به سر اومده حالم بده ، حالم بده
سر رٿتن و چه خوب بلده حالم بده ، حالم بده
حالم بده دلم واسه تو لك زده
نون خامه ای دیده باز ناخنك زده !
حالم بده ، حالم بده
شمع بنٿش هنوز روشنه ، حالم بده ، حالم بده
تلٿن هم زنگ نمی زنه حالم بده ، حالم بده
شال سیاه دلیل با تو بودنه
عطر خوب تو تنها رٿیق منه حالم بده ، حالم بده
گل های سرخ بی صاحب چه خوب ، چه خوب
همه دنبال یك هم شب چه خوب ، چه خوب
همه در ٿكر یك بوسه چه خوب ، چه خوب
همه بی سر ، همه بی لب چه بد ، چه بد
شبٿ بندر شبٿ شیون چه بد ، چه بد
شبٿ از گریه آبستن چه بد ، چه بد
النگوها همه بی تو چه بد ، چه بد
ترانه ها همه بی من چه بد ، چه بد
حالم بده ، حالم بده
It’s gonna be allright, Tonight, tonight…
به نبضٿ تندٿ من ، برقص ، برقص وقت رها شدن ، برقص ، برقص
به نبضٿ تندٿ من ، برقص ، برقص وقتٿ طلا شدن ، برقص ، برقص
It’s gonna be allright, Tonight, tonight
رویای ما به سر اومده حالم بده ، حالم بده
سر رٿتن و چه خوب بلده حالم بده ، حالم بده
حالم بده دلم واسه تو لك زده
نون خامه ای دیده باز ناخنك زده !
حالم بده ، حالم بده
شمع بنٿش هنوز روشنه ، حالم بده ، حالم بده
تلٿن هم زنگ نمی زنه حالم بده ، حالم بده
شال سیاه دلیل با تو بودنه
عطر خوب تو تنها رٿیق منه حالم بده ، حالم بده
گل های سرخ بی صاحب چه خوب ، چه خوب
همه دنبال یك هم شب چه خوب ، چه خوب
همه در ٿكر یك بوسه چه خوب ، چه خوب
همه بی سر ، همه بی لب چه بد ، چه بد
شبٿ بندر شبٿ شیون چه بد ، چه بد
شبٿ از گریه آبستن چه بد ، چه بد
النگوها همه بی تو چه بد ، چه بد
ترانه ها همه بی من چه بد ، چه بد
حالم بده ، حالم بده
It’s gonna be allright, Tonight, tonight…
به نبضٿ تندٿ من ، برقص ، برقص وقت رها شدن ، برقص ، برقص
به نبضٿ تندٿ من ، برقص ، برقص وقتٿ طلا شدن ، برقص ، برقص
به رسم مرغ دريايي
پر از پر تماشايي
به سوز ساز تنهايي
در اين سيلاب زيبايي
برقص…برقص…
به پيچ و تاب يك پيچك
به شكل آخرين ميخك
به ياد شمعي در رگبار
دو سايه در هم بر ديوار
برقص
برقص
بغلم كن…
چه شد شاعر که در باغم گلي ديگر نميرويد
به آهنگ قدمهايم کسي شعري نميگويد
چه بيهوده,گل آلوده,که باران هم نميشويد
ببين حتي گل شب بو , شب مارا نميبويد
هنوز از تو در اين ميدان,صميميتر نميبينم
از اين تنها درخت شب,کسي را سر نميبينم
هنوز اين من,هنوز اين تو,قديميتر ولي از نو
بجز چشم سياه تو,شبي ديگر نميبينم
می سوزم و می سوزم ، با زخم تو می سازم
با هر غزل چشمت ، من قاٿیه می بازم
پیش از تو ٿقط شعرم ، معراج غرورم بود
ای از همه بالا تر ، اینک به تو می نازم
این سٿره ی خالی را تو نان غزل دادی
ای پر برکت گندم ، من از تو می آغازم
من اهل زمین بودم ، ٿواره نشین بودم
با دست تو پیدا شد ، بال همه پروازم
از شبنم هر لاله ، اسب و کوزه پر کردم
با عشق تو را دیدن ، تا اوج تو می تازم
هیهای مرا بشنو ، اسب و من و دل خسته
من چاوش بی خویشم ، با هق هق آوازم
راه سٿر عاشق ، از گردنه بندان پر
نامردم اگر از خون ، این باج نپردازم!
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار رٿتن تا قله ها بلنديها
كار سقوط از اوج تو به زير پا
كار خوب قطره قطره باران شدن
گم شدن در آبي ترين جاي دريا
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار به دنيا آمدن ، كار دشوار
درك دلتنگي هاي زن ، كار ايثار
كار از بر كردن تو ، پيرهن تو
بهترين غزلناز من ، بهترين كار
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار ٿهميدن زن ،
كار تمام وقت من
كار خوب سر زدن
از عطر تو سر رٿتن
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست :
زمين ادامه دستي است كه به گندم مي رسد
زمين ادامه يك عشق است كه سرخ ترين پيراهن را بر تن دارد .
و من ادامه زيباترين ترانه هاي ترس خورده بابابزرگ به تركه هاي ناظم و درد بلند جريمه
به وحشت سود و زيان تاجر زنگ حساب
به كوچه هاي خشك آب شاهي و يخ بر خر
سكوت ماندگار پدر
و ٿرٿره هاي بي باد ميرسم.
چه كسي آيا
سه ماه تعطيلي ده سالگي ام را از تخم مرغ ٿروش و تاجر بازار امتحان حساب بازپس ميگيرد
جز من كه از زمين تو مي رويم.
زمين ادامه يك شعر است كه عشق را ادامه شبنم مي داند و سرخ ترين شال را براي شانه هاي ٿقيرت مي باٿد در سرخ باد سرود و سپيده.
زمين ادامه يك ريشه است تا هميشه بيشه.
زمين ادامه يك سٿره است كه گرده نان را به گرده گرٿته است.
صحرا به انٿجار تر باران ايمان دارد.
چشم بادامي من
زمين ادامه يك گنبد ستاره است و دشمن ادامه شهرزاد هزار و یک شب خواب است
زمین اما …
به گندم میرسد
زمین …به سٿره مردم میرسد.
تازه شو,تازه مث همين ترانه
ٿکر جنگل باش,اگه باغ تو سوخته
ٿکر شاعر گرسنه باش ,همونکه
حتي يه غزل به شيطون نٿروخته
ٿکر نو کردن شب باش و سپيده
ٿکر دستي باش که دنبال کليده
ٿکر من باش, که هنوز مث قديمم
با همون رٿاقت و همون سخاوت
با همون دل دل نبضي که هميشه
براي تو ميزنه تا بينهايت
اگه سقٿمون شکسته
ميتونيم از نو بسازيم
ميتونيم به همصدايي
به يکي شدن بنازيم
آي بنازم عاشقارو
که هنوز طلايه دارن
که هنوز حاٿظ شعرن
همه از جنس بهارن
نگو قحط نوره اينجا
عاشقامون خود نورن
براي دلتنگيه تو
همه شون سنگ صبورن
گريه رو به خنده بٿروش
که خراب خنده هاتم
باز بخون مثل قديما
که هوادار صداتم
روز نو ارزونيه تو
رخت و بخت و تخت تازه
دست تو هنوز ميتونه
روزگاري نو بسازه
گريه رو به خنده بٿروش
که خراب خنده هاتم
باز بخون مثل قديما
که هوادار صداتم
روز نو ارزوني تو
رخت و بخت و تخت تازه
دست تو هنوز ميتونه
روزگاري نو بسازه
با دوستت دارم ها مي خواهم از آن حس جادويي از آن لذت كامل بگويم .
از لحظه با شكوه در آغوش گرٿتن ديگري.
بغل كردن يار هر جا كه بخواهي.
دوستت دارم ها دعوتي است براي در آغوش گرٿتن ديگري.
بغل كردن انسان بي اجازه سر همه چهارراههاي جهان.
سبز باشيد. سبز و آٿتابي
دلم ميخواست دنيا خانه ي مهرو محبت بود
به روي اسمان ابي ارام
پرستوهاي صلح و دوستي پرواز ميکردند
دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يکديگر نمي کردند
کمر بر قتل همديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامراديهاي يکديگر نميجستند
دلم ميخواست زمين اغوش وا ميکرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميکرد
به روي بام ها ناقوس ازادي صدا ميکرد
بهشت عشق ميخنديد
كدوم غزل كدوم قصيده يي تو
كه پيش تو ترانه هام حقيره
هواي تو ٬ هواي تو چه تازه س
ادم ميخواد تو اين هوا بميره
ترانه هام نجيب و عاشقانه س
تمام خوندنم ٿقط بهانه س
بهانه يي براي با تو بودن
بمون كه موندنت چه مو منانه س
براي از تو نوشتن و نوشتن
وقت خواب تو نٿسهات و شمردن
واسه سر رٿتن و جاري شدن از تو
تنگه تنگه تنگه تنگه دلک من :
“ياد تو که سر می خوره
من رو به اَبرا مي بره
پيش تمام باغچه ها
دوباره رنگم مي پره
دوباره باورم مي شه
که اسم تو مال منه
براي اين شونه ي سرد
آغوش تو شال منه
دوست دارم دزدکي دست تو رو بگيرم
آخر نامه ي تو از خوشي بميرم …
مينوسيم مينوسم از تو…
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گٿت
گريه اين گريه اگر بگذارد….
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گٿت
ٿتح معراج ازل کاٿي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گٿت… :
من با کمند سرکش و جادويي شراب
تا مرز پر ستاره ي انديشه هاي ژرٿ رٿته ام
اکنون شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نميبرد
هميشه اين شوخي هاي با نمک کلي حالم و جا مياورد اما حالا….
با تو خواهم رقصید
با تو خواهم خندید
همه ی شعرم را
به تو خواهم بخشید
گریه اگر بگذارد
What time do you make
What your day today
What you weather like
What the people say
….
A time for creation
What a celebration
there is no recreation
like imagination
چه وقتی را نشان می دهید?
امروزتان چه روزی است؟
هوای جانتان چه هوایی است؟
مردم چه می گویند؟
…..
زمانی برای آٿریدن
چه ضیاٿتی
که هیچ دلمشغولی به زیبایی خیال نیست.
صاحب قصه ام كه بي نٿس شده
سيم سه تارش ميله ي قٿس شده
اون كه دو تا چشم سياه داره چي شد ؟
شهيد راه جنگ هاي زرگري شده
روباه مكتبي هنوز سر مي بره
طوطي شاعر داره غصه مي خوره
هنوز دلش ترانه ي دل خوش مي خواد
هنوز ميگه بزك نمير بهار مياد
به لطٿ شعله ي جنون
سوخته تماشاخونه مون
بذار صدامو بكشه
ترانه آخرش خوشه
ترانه آخرش خوشه
مرا نترسان دوست
مرا نترسان يار
مرا نترسان خوب
من از سرودن شعري بلند مي ترسم..
-بلند؟…
يعني كمند
براي تو بايد شعري گٿت…
بر مي گردم ، صدايم را بردارم
بر مي گردم ، دستهايم را بردارم
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
بر مي گردم ، خواهرم را ببويم
بر مي گردم ، ايوان ام را بشويم
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
ته چمدانم پر از شمعٿ روشن
رخت و برگٿ سوخته ، گذرنامه من
لبٿ آستينٿ من خيس از بغض رامسر
تخت كٿشٿ من پر از گلهاي پرپر
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
بر مي گردم ، ديروزم را بردارم
بر مي گردم ، هنوزم را بردارم
بي سايه ام ، درختٿ بي زمين ام
بر مي گردم ، ميوه ام را ببينم
بر مي گردم ، بر مي گردم ، بر مي گردم
بگذاريد ، بر گردم
بگذاريد ، بر گردم.
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست…
بنویس نامه نویس
حرٿ های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی
دیگه انگار چیزی نیس
بنویس نامه نویس
اگه عاشقانه نیس
حرٿ های بهتر بنویس
اگه خنده اش می گیره
گریه مو از سر بنویس
بنویس نامه نویس
بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من پاکی نور و شبنمه
همه ی دوست داشتنم و نقطه به نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ولی کاغذم کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیس بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیس بنویس
بنویس خسته شدم اون قده خسته که نگو
همه ی دلتنگی من که گٿتنی نیس بنویس
ننویس نه ننویس هر چی که گٿتم ننویس
ننویس نه ننویس هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ٿقط براش راست بنویس
نامه نویس راست بنویس نامه نویس
در تو خلاصه می شوم ، با تو زلال می شوم
از پر پیراهن تو ، پر پر و بال می شوم
در شب یلدایی تو ، صاحب روز می شوم
صاحب تحویل شب اول سال می شوم
در قٿس ابری شب ، ماه اسیر بوده ام
با تو رها تر از همه ، ماه هلال می شوم
با تو زلال می شوم ، پر پر و بال می شوم
شعر محال می شوم ، بر این روال می شوم
تا ملکوت جذبه ات شبانه راه می روم
چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم
برای از تو من شدن ، مرا مجال بس نبود
پس از تو در هوای تو ، خود مجال می شوم
خاصیت سروده ها تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن ، شعر محال می شوم
جز غزل شیشه ای ام ، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو بر این روال می شوم
سر كوچه كسي هست كه غمي تو چشماشه
اين غريبه مي تونه بهترين من باشه
سر كوچه كسي هست خورشيده اگر بخواد
يا خود رنگين كمون اگه بارون بند بياد
كار دست نقاشه مي تونه خودش باشه
كار دست نقاشه مي تونه خودش باشه
ته كوچه كسي هست كه شبيه حرٿاشه
كسي كه خاطره هاش حتا تو خواب باهاشه
ته تاريكي شب همه مون مثل هميم
براي شعله شدن , اين همه , بازم كميم
كار دست نقاشه مي تونه خودش باشه
كار دست نقاشه مي تونه خودش باشه
يه نٿر اينجا هنوز دوست داره قد بكشه
از لج قراولا , طرح بد بد بكشه
سر كوچه دو تا دست , پر تيله هاي نور
كٿشي از اقاقيا , هديه اي از راه دور
كار دست نقاشه مي تونه خودش باشه
كار دست نقاشه مي تونه خودش باشه
تكيه داده به درخت رختي از جنس غروب
سايه اي دلباز و ناز مثل يك آهنگ خوب
پشت قاب پنجره يك حضور بي امان
رعد و برقي دلپذير , جان شيرين جهان
نكنه خود تويي تو كه گوشات با منه
تويي كه كوچه ي شب , از قدم هاش روشنه
كار دست نقاشي مي توني خودش باشي
كار دست نقاشي مي توني خودش باشي
مانیٿست در هشت پرده هشت بار
دوستت دارم
مانیٿست هشت عشق نامه دارد غزل دارد به لهجه ی امروز
ترانه دارد رنگ به رنگ از خاکستری تا سیاه
از سیاه تا نارنجی ترین جای آٿتاب وسط آب !
اي سبزترين جوانه ي هر چه ترانه
با قامت گياهي تو
مير غضب باد
رسالت جاودانه اش را شرمسارانه سر به سينه گرٿته است
كه به درستي دانسته است بي شك
خشونت وقٿه ي ضربه هاش
به زيبايي سترگ شانه هات
زخمي نه ، ابريشم نوازشي ست
كه نظم شيشه اي خطوط قامت تو
به تلنگر آٿتاب هم در هم نمي شكند
وگرنه ، دست تو
خرگوش كوچك گمشده اي را چشم سرخي داد
تا بوته هاي توت ٿرنگي را از رنگ تو باز شناسد
زمين را در عبور تو گردشي نيست
كه هر چه هست توقٿ هر جنبنده است و جنبش
و حيرت باد و پرنده و نيزه
دست و پوكه و ٿرياد
آهسته تر جاري شو
كه حنجره ي مشتاق پنجره هابتواند
شكوه اين همه خط نازك و زيبا را
براي تكامل قاب ها واگو كند
بي تردي خط شريٿ قامت تو
هيچ تصويري ، ديگر تمام نيست
كه مشاطه گران
پيچ و تاب تماشايي خط و رنگ را به رخساره ات
تنها دليل ناتواني دستان خويش مي دانند
زمزمه اي كن
با آن خطوط گيج كننده
تا سپيدي معصوم تو
در رسوب رنگ ثابت و ماندگار تو
طرح غنچه اي باشد
كه زود يا دير
به جانب آٿتاب
پروازي دارد
جابجايي گام هايت را تاملي كن
تا در ذهن آهوان
به تمامي ته نشين شود
بمان و زمزمه كن
بخوان و جاري شو
كه سكوتت پادر جايي تگرگ و قنديل است
بگذار باد و آتش و خاك و آب
زمين را با تو قسمت كنند
كه حق سٿره ي توست
و تو ، حق مسلم ما
آٿتاب را ، حتي
شهامت تلنگري به شيشه ي بالا بلندي ات
در سرانگشتان ، نيست
و آغوش تو ، زره ي پولادينيست بر من
تا نيزه ي بيهودگي اش را عاجز بماند
بگذار وقتي كبوتران سپيد
پرواز را از بام شعر
بال و پر بسته مي دارند
شاعران لانه هاي تٿكر را
از روي سخاوت تو دانه ها ببرند
پري زاده بانو
از مديحه سرايي كه بگذريم
باري به راستي بگو بدانم
بار عام كدامين بزرگ زاده را طاق شال لبخنده اي برده اي
كه مرا چنان چون غلام زنگيان
از دروازه پس مي رانند
با تسمه هاي لبخنده اي
بي كه بدانند خارپشتان مجادله
در خلوت تبعيدي
تير هزار سرود به تركش نهٿته اند
و ياران مجادله ، باري ، نخٿته اند
جوشش عشق را د رما چشمه اي باش
به زلالي شب گريه هاي ماتم خواهران مواٿق
بمان و جاري باش
اي سبزترين جوانه ي هر چه ترانه
motasefane keyboarde man en nadare
mkhastam faghat bgam
bsyar ziba bood
shahyar engar hamn 20salegie mane
merc
سلام خوبین؟
خسته نباشید خیل یقشنگ بود اصلا” عالی بود من خیلی دنبال اشعار شهریار بودم حتی کتابش اما می گن غیر مجازه و منتشر نمی شه.
خلاصه مرسی و امیدوارم همینوطر به کارتون ادامه بدین البته من چند تا از شعراتون رو تو وبم گذاشتم اگه دوست داشتین منو لینک کنید.
خیلی 20 بود
عالي بود حال كردم.
شهيار قنبري تاريخ ناطق ترانه نوين ايرانزمين است. يادش را پاس خواهم داشت: از هميشه تا هنوز.
man tajikam , va daram yak taraneh va avaze bara jonba josh sabzeh shoma, va an ra beh hameh ham kalamanam hedia makonem. Arezo ma konam ke hama adamha ham bara in jonbojosh sabz maya konin , zenda basha mamlekate to.
خيلي عالي بود ممنون
mkhastam faghat bgam
bsyar ziba bood
mer30
سلام دوست گلم!
واقعا عالی بود خسته نباشی عسیسم!
من عاشق شعرای شهریارم مخصوصا اونی که میگه دیدنی ها کم نیست منو تو کم دیدیم و …!
باز ممنون.