آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک عشق همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خده مثل تو تنهاست بخند
آدمک
23 08 2008دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : بدون دسته بندی, قطعه ادبي
شمع وخاموشي
23 08 2008یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.به او پوزخندی زد و گفت:دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت:خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشید گفت:همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت:یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خودهیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند
خورشید به تمسخر گفت:آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع…دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟
شمع گفت:آری شمع…دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم وشب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!
شمع لبخندی زد و گفت:من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی…من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.
خورشید گفت:تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟
شمع با چشمانی گریان گفت:من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : بدون دسته بندی, قطعه ادبي
فرانتس کافکا.
23 08 2008داستان کوتاه از فرانتس کافکا.نویسنده ی اهل چک
موش گفت:
- افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر می شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم می گرفت. دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامی كه ديدم از هر نقطه ی افق ديوار هایی سر به آسمان می كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار های بلند با چنان سرعتی به هم نزديك می شوند كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط می بينم و تله ای كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.
- چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كنی.
گربه در حالی كه او را می دريد چنين گفت.
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: فرانتس کافکا.
دستهها : بدون دسته بندی, قطعه ادبي
شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛اما برای رفتن نیز آماده نیستید !
23 08 2008گویند: صاحبدلی ، برای اقامه ی نماز به مسجدی رفت .
نمازگزاران،همه اورا شناختند؛پس ازاوخواستندکه پس ازنماز،
بر منبر رود و پند گوید . او پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست .
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود .
آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم ! هر کس از شما که می داند
امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسی برنخاست .
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد ! بازکسی برنخاست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛اما برای رفتن نیز آماده نیستید !
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : بدون دسته بندی, قطعه ادبي
برگرد
23 08 2008من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : بدون دسته بندی, عاشقانه
پس کجايي؟
23 08 2008پس کجايي؟
سروش صحت
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.» ديگر هيچ کدام حرفي نزديم و او باز هر روز از مسير هميشگي مي رفت و چهارشنبه هاي آخر ماه مسير دورتر را انتخاب مي کرد. چهارشنبه آخر ماه پيش وقتي از مسير دورتر مي رفت، سر يک کوچه ترمز کرد نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشيد الان برمي گردم» و از ماشين پياده شد. ادامه مطلب »
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : بدون دسته بندی, عاشقانه
غروری که فاصله را رقم زد
23 08 2008وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود.
به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم……..
یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سردو رسمی……..
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ……
و دراخر گفت خدانگهدار……
من رفتم و اورفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها….
زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم.. ادامه مطلب »
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : بدون دسته بندی, عاشقانه
تلاش مرد کور
23 08 2008مردی بود كور كه خیلی زود از خواب بیدار شد
تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند
وی لباس خود را پوشید و وضو گرفت. سپس راهی مسجد شد
در نیمه راه پای او لیز خورد و بر روی زمین افتاد و لباسش كثیف شد
دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشید و وضو گرفت
و برگشت تا اینكه در مسجد نماز بخواند
و برای بار دوم در همان مكان اول، پایش لیز خورد و افتاد
و باز هم لباسش كثیف شد
دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد
و وضو گرفت و راهی مسجد شد
در وسط راه با مردی كه چراغ در دستش بود روبرو شد
از آن مرد پرسید كه تو كی هستی؟
مرد جواب داد كه من تو را دیدم كه دوبار در وسط راه افتادی
و با خودم گفتم كه راه تو را نورانی كنم
تا بتوانی به مسجد بروی و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسیدند.
مرد كور به آن مرد گفت كه بیا داخل نماز بخوانیم اما آن مرد خودداری كرد
دوباره به او گفت كه بیا نماز بخوانیم، این بار مرد به شدت خودداری كرد
بعد از آن، مرد كور از او پرسید چرا دوست نداری نماز بخوانی؟
مرد در جواب گفت كه من شیطانم
در بار اول من تو را بر زمین انداختم تا نتوانی به مسجد بروی
اما وقتی كه تو به خانه برگشتی خداوند تمام گناهانت را بخشید
برای بار دوم كه تو را انداختم
تو دوباره به خانه برگشتی و راهی مسجد شدی
خداوند تمام گناهان اهل بیت تو را بخشید
برای بار سوم ترسیدم تو را بیندازم
مبادا دوباره برگردی و خداوند به وسیله این كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخش
دیدگاهها : 1 نظر »
دستهها : اجتماعی, بدون دسته بندی
کودک گرسنه
23 08 2008سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان میرسد. در اين برنامه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی : http://thehungersite.com بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك، كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : اجتماعی, بدون دسته بندی
Tehran Street
23 08 2008- خيابان تهران، منطقه گنگنام در شهر سئول پايتخت کره جنوبي. خياباني دوطرفه، شلوغ، پر از آسمانخراش و البته مشهور.
2- خيابان تهران براي ساکنان سئول حکم خيابان وليعصر براي تهران نشينان را دارد.
3- ماجرا مربوط است به سال 1976 يا 1355 و ديدار شهردار وقت تهران از پايتخت کره جنوبي. خيابان تهران فعلي سئول آن روزها سامنئونگ نام داشته است. بعد از توافق دو شهردار سامنئونگ، تهران ناميده و خيابان سئول هم در تهران ساخته مي شود.
نکته 1؛ ساختمان نمايندگي شرکت اينترنتي ياهو، سامسونگ، هاينيکس و… در خيابان تهران سئول قرار دارد.
نکته2 ؛ کره يي ها خيابان تهران را Tehranno به معني Tehran Street يا خيابان تهران تلفظ مي کنند. اين خيابان 5/3 کيلومتر طول دارد.
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : اجتماعی, اخبار, بدون دسته بندی
دیدگاههای اخیر