گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سازو نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم



ياد اون روز كه جلوي در مدرسمون با دختراي پيش دانشگاهي به قول خودت تبادل
اطلاعات ميكردي منم از پنجره طبقه سوم تا كمر اويزون شده بودم تا بهتر بتونم
نگات كنم واي الانم كه يادم ميوفته لبخند ميزنم چه روزي بود ميدوني چند سال برگشتم عقب ؟ . 7 سال ، ميدوني چند سال بود كه ديگه نميخواستم حتي ياد اون روزا بيوفتم ؟ ، نميدونم ، خيلي بود نه؟ . ياد اون صورت استخونيت افتادم ، كوچولو ، بچه كانه ، معصوم وپر از شرارت يادته؟
خيلي دلم واست تنگ شد واسه خودت نه اينكي كه الان هستس يادته؟ اقاي دكتر باشمام يادته با دوستات چقد دم در مدرسمون واي ميستادي ؟
باشه باشه باشه
بگو واي نميستادي منم ميگم اره ولي خودت كه يادته نه؟؟؟؟؟؟
ديشب اشكم در اومد ياد دوتا بچه كوچولو افتادم كه چقد همديگرو دوس داشتن .
چند سال گذشت تو ميدوني؟واسه تو چند سال گذشت؟اصلا احساس كردي يا نه ؟
اما من حس كردم پير شدم خيلي خيلي ،
احساس ميكنم يه كوه غصه ويه بار غم روي شونمه كاش بودي كاش هنوز زنده بودي
ميدوني هنوز حسرت يه لحظه برگشت به اون روزا رو دارم
حسرت اون روز كه تا خود خونه هزار بار بر ميگشتم تا ببينم ميبينمت يا نه
يادته چقدر ميترسيديم ؟ يادته؟ ديگه لبخند تلخم كمكم داره چشامو خيس ميكنه
واي خدا چه روزايي بود
حتي بعد از رفتنت هميشه از همون راهي كه با هم ميومديم وميرفتيم ميرفتم
سر كوچتون كه ميرسيدم ميخ ميشدم انگاري داشتي با همون خنده قشنگ ميومدي پيشم
بعد يه دفعه همه چيز به هم ميخورد وخراب ميشد من ميموندم ويه كوچه خالي
ميدوني ياد چي افتادم ؟
ياد يواشكي حرف زدن يواشكي قرار گزاشتن يواشكي يواشكي يواشكي
واسه همه اون يواشكي ها دلم تنگ شده
اولين بوسه يواشكي كه از پيشونيم كردي ومن تا چند روز از وحشت ولذت ملرزيدم وداغي لباتو
احساس ميكردم
ديگه يواشكي ها تموم شد اما تو هم تموم شدي
كاش بودي كاش بازم يواشكي بودي كاش خودت بودي كاش هنوز كوچيك بودي من ديگه نميتونم بشناسمت خيلي بزرگ شدي با القاب بزرگ
ديگه با اين همه القاب بزرگ تر از اوني كه تو دل من جا بشي كاش كوچولو ميموندي همون پسر بچه شر دم در دبيرستان تا همونجوري ميتونستم بشناسمت نميخوام باور كنم تو هموني ترو خدا تو هم نگو هموني كه خودتم خوب ميدوني نيستي دلم واسه اون پسر بچه 18 ساله يه ذره شده كاش ميشد برگشت كاش اينقد برزگ نشده بودي كه تو دلم جا نشي كاشششش
صاحب يك مغازه فروش حيوانات خانگي، روي شيشه مغازه اش اين اطلاعيه را زده بود: « سگ توله براي فروش ».
بچه ها خيلي از حيوانات كوچك خوششان مي آيد. يكي از آنها كه خيلي هم ضعيف و ريزنقش بود، آمد و پرسيد: « قيمت سگ توله ها چنده ؟ »
صاحب مغازه جواب داد: « از ۳۰ دلار داريم تا ۵۰ دلار. »
پسرك پول هايش را از جيبش بيرون كشيد و شمرد و گفت: « من فقط ۲ دلار و ۳۷ سنت دارم. مي شه فقط يه نگاه بهشون بندازم »
صاحب مغازه لبخندي زد و سوتش را به صدا درآورد و ناگهان از داخل لانه سگ، توله سگ كوچولويي كه پايش مي لنگيد، بيرون آمد. پسرك پرسيد: « چه بلايي سر اين توله سگ اومده ؟ »
صاحب مغازه گفت: « لگن اش نقص مادرزادي داره. تا آخر عمرش لنگ مي مونه. »
پسرك هيجان زده شد و گفت: « من همينو مي خوام. »
صاحب مغازه گفت: « اگه اونو مي خواي، نمي خواد پول بدي. مال خودت. »
پسرك عصباني شد و به چشم هاي صاحب مغازه زل زد و با حالتي تهديدآميز گفت: « نمي خوام مجاني بدينش به من. اون توله سگ هم درست به اندازه بقيه سگ ها ارزش داره و من پولشو كامل مي دم. فعلاً اين ۲ دلار و ۳۷ سنت رو بردارين. باقي اش هم هر وقت پول تو جيبي مو گرفتم مي آرم. »
صاحب مغازه گفت: « نمي خواد اينو بخري. اون نمي تونه دنبالت بدوه، بپره يا بازي كنه. »
پسرك جلو آمد و پاچه شلوارش را بالازد و آن را به صاحب مغازه نشان داد. پاي چپ او با يك ميله بزرگ فلزي محافظت مي شد. بعد به صاحب مغازه نگاه كرد و با لحن محبت آميزي گفت: « خود منم نمي تونم بدوم و اين توله سگ به كسي احتياج داره كه دردش رو بفهمه. »
دیدگاههای اخیر