چند وقته گيج شدم بهتر بگم گيج بودم گيج تر و سر در گم تر از قبل شدم در جستجوي خدايي كه زماني نه چندان دور دست نوازش گر نامرئيشو نه تنها توي تمام جسمو و روحم بلكه توي زندگي هم احساس ميكردم خدايي كه همه چيزم بودو گم كردم انگاري خودش دلش ميخواد برم و بيشتر بشناسمشو باز برگردم تو اغوش پاكش
چند روز پيش يكي از دوستام تمام تصوراتمو از خداي زيبا بزرگ و دوست داشتنيم برد زير سوال و من موندم با يه عالمه سوال و خدايي كه گمش كردم!!
دلم گرفت باز من موندم و تنهايي و يه پاكت سيگارو سر درداي هميشگي و….. همه چيز هست جز يه وجود كه كم دارمش خسته شدم وتنها بازم تنها تنها تنها دلم ميخواد متحجر بمونم و احمق مثه همون دختر بچه هاي احمقي كه فك ميكنن بعد سكس با دوست پرشون ميشن رفيق فابو بعدم مياد ميگيرشون من ميخوام عاشقش باشم احمق باشم احمق احمق به اندازه عمق فاجعه و عمق و عظمت حماقت به اندازه يه چاه بزرگ تنهايي به اندازه ديونه گي كه اخ چه عالمي داره چه عالمي داره تصور و فكر حتي به چيزايي كه نيست ازدواج دوست پسر سكس واي واي چقد حماقتا كه نكردم اينم روش

دیدگاههای تازه